تبليغاتX
چیزی به نام زنده گی ... - چه خبر؟
کافمیم...

چقدر سخت است که آدم مادری داشته باشد

که زیر پایش بهشت باشد.

آن وقت تو بگو می‌خواهم دلم را کجا پهن کنم.

کسی پیدا می‌شود سر سفره‌ی دلم را بگیرد؟

بدون چروک پهنش کنیم.

نه! تو بگو...

من ، خودم،‌ بگو ...

فکر کن شب در خانه بوی سیگار نباشد

آن وقت حدس می‌زنی دلت برای چه کسی تنگ شود؟

آه خوانواده! آه خانواده...

یادش به خیر...

ما همه از برادرم پیش هم یک واو کمتر داشتیم.

آه خانواده! آه خوانواده...

اصلن حوصله که نداری، غلط هم می‌کنی که بخواهی حرف بزنی.

حتا کمش...

من، خودم، بگو...

 

می‌دانید

یادم نیست کی، کجا، اما

من به بهشت اعتقادی ندارم

مادرم پاهایش می‌لرزد

نگاهش همین نزدیکی‌ها ...

دلش هم می‌لرزد...

دلم هم...

من،‌خودم، بگو...

مادر

من

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این شعر و معلوم نیست کی نوشتم و نا تموم رهاش کردم . یکی داشت می خوندش منم گذاشتم اینجا.

راستی حال کافمیم خوب است . خبرها زیادند و محال بس اندک!

حال کافمیم خوب است. 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 1:49  توسط کافمیم  |