میزی برای کار،
کاری برای تخت،
تختی برای خواب،
خوابی برای جان،
جانی برای مرگ،
مرگی برای یاد،
یادی برای سنگ،
این بود زندهگی.
ـ ـ ـ
ما چرا میبینیم
ما چرا میفهمیم
ما چرا میپرسیم؟
ـ ـ ـ
دلم برای سخت کار کردن، بیخوابی کشیدن، نوشتن، خواندن، بازی کردن، شنیدن، آن هم روزی یک هفته!، تنگ شده.
پس چرا دفترم خالیه؟ این بود...
ـ ـ ـ
دیگه بریم گوش بدیم به صدایِ فلوتِ یدی کوره که هفتاد ساله، عاشقِ یه دختره چهارده ساله مو بوره،