تبليغاتX
چیزی به نام زنده گی ... - آدمی صندلیِ سالنِ مرگِ خودشه.
کافمیم...

میزی برای کار،

کاری برای تخت،

تختی برای خواب،

خوابی برای جان،

جانی برای مرگ،

مرگی برای یاد،

یادی برای سنگ،

این بود زنده‌گی.

ـ ـ ـ

ما چرا می‌بینیم

ما چرا می‌فهمیم

ما چرا می‌پرسیم؟

ـ ـ‌ ـ

دلم برای سخت کار کردن،‌ بی‌خوابی کشیدن، نوشتن، خواندن،‌ بازی کردن، شنیدن، آن هم روزی یک هفته!، تنگ شده.

پس چرا دفترم خالیه؟ این بود...

ـ ـ ـ

دیگه بریم گوش بدیم به صدایِ فلوتِ یدی کوره که هفتاد ساله، عاشقِ یه دختره چهارده ساله مو بوره،

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 14:21  توسط کافمیم  |