اولین روز یک سال خوب!
1- توی بیداری در رختخواب منتظر صدایی هستم. دیشب ساعت را روی 9 کوک کردهام.
بالاخره میشنوم. وقت بیدار شدن است. چرخی میزنم. روی کاناپه (روبروی تلویزیون) دراز میکشم. ساعت نه و هجده دقیقه و نوزده ثانیه میشود.
تلویزیون میگوید: عیدتان مبارک. عیدم مبارک میشود! به اعجاز امواجی که این روزها همیشهگی هستند. دلم غنج! میرود. کاش...! لبخند هم زدهام انگار. گویا!
تلفن زنگ میزند. مادر بیدار میشود. صدایی عید را تبریک میگوید. عیدم مبارک میشود!
2- کم کم باید حاضر شویم. خانهی بزرگتر منتظر است. موسیقی گوش میکنم. صدای گیتار برقی joe satriani است. چهارفصل ویوالدی, سنفونی 5 بتهوون را با گیتار برقی اجرا میکند. خوشم میآید. کیف میکنم.
طول سالن را که پر است از صدای گیتار برقی میروم. میآیم . بیوقفه. تند. تند. انگار قرار است سریع به جایی برسم.
بغض گلویم را خشک میکند. و چشمم تر میشود. انگار دارم گریه میکنم. با خساستی!! باورنکردنی انگار چند قطره دور چشمانم جمع شده. (از آینه شنیدم.) مادر میگوید. بریم دیر است. من عینک دارم. چشمانم را کسی نمیبیند. نه برقشان ، نه اشکشان، را.
من در اتاقم آینه ندارم. روی چوب خودم را میبینم. دلم تنگ میشود. کسی پیدایش نمیشود. اما خودم پیدا میشوم. انگشت اشارهام مرا نشانه میگیرد. تیرش خطا نمیرود. اما خودم را کنار میکشم. آخر به سایهام میخورد. سایهام آه میکشد. لابد نباید بشنوم. اگر هم بشنوم.
فوقش شمارهي 115 را میگیرم. آقا سایهام آه میکشد. زخمی تیر انگشت اشاره شده است. شما را به خدایتان کمک کنید.
ما به سایهها کاری نداریم. آقا من را به پلیس معرفی میکند. شاید حرفهایم سیاسی باشد.
نه. فکرم را پس میگیرم. غلط هم میکنم. انگشت اشارهام را داغ میکنم. میسوزد. درد میگیرد.
من درد را از زندهگی فاکتور میگیرم. زندهگی تمام میشود.
مرگ چشمک میزند.
یادم میافتد هنوز زندهام.
پشیمان میشوم.
این بار دردهایم را با دقت ضرب میکنم.
تا چیزی کم نشود از
زندهگی
که من دوستاش دارم.
آن وقت ریاضی زیباترین علم جهان میشود.
و من دوباره سالم نو میشود.
پ.ن.
- قرار نبود شعر بنویسم. انگار بلد نیستم حرف بزنم.
-
در ضمن اسامی پذیرفتهشدگان راهیان آن دنیا در روزنامههای کثیرالانتشار به چاپ رسیده.
راستی شرط اول اینکه به اندازه زندهگی کرده باشید. باقیش بماند!