با دقت خاصی نگاهش میکند. با صدایی گرفته میگوید: تو هنوز بیداری . نخوابیدی . خسته نشدی. با کی دشمنی داری . داری خودتو از بین میبری. یه کمی به فکر خودت باش . میدونم دلت پر . اما چرا ساکتی ؟ چرا حرف نمیزنی؟ میون این همه سرو صدا از چی میترسي؟ حرف بزن. نترس، مرد باش، قوی باش . تو آزادی بیان داری حرفت و به من بگو . خودت و راحت کن. آره میدونم شاید بعد از استفاده از آزادی گفتن دیگه آزاد نباشی ! بعضی حرفها رو انگار نباید به هیچ کس گفت . ولی بدون اگه نخوابی من هم نمیخوابم.
---
پرستار با یک قوطی قرص وارد اتاق میشود. با یک لبخند مصنوعی گوشه لبش میگوید:
دیگه وقت خوابه باید قرصهاتو بخوری.
مرد تنگ ماهی قرمزی را که محکم در دستش گرفته به روی میز میگذارد . و به استقبال قرص میرود.
پایان.
آبان 86
کافمیم.
پ.ن.
داستانی مستقل وشاید در آینده! قسمتی از یک داستان بلند.
نقاشی از سالوادور دالی .
همه چیز مهیا است . آرامش در خانه. بدون مزاحم. موسیقی در دستگاه شور با صدای شجریان. و یک لیوان آب که قرص سیانور در آن حل شده، و این ورق کاغذ که قرار است من آخرین حرفهایام را بنویسم.
دقیقن نمیدونم چی بنویسم. فقط برام جالبه که تا یک ساعت دیگه زنده نیستم. و اینکه میتوانم از زمان مرگ خودم با خبر باشم. برام جالبه. قبل از اینکه بیام قلم دست بگیرم خودم و تو آینه نگاه کردم . دوست داشت ام گریه کنم ولی دلیلی نداشتام!
حالا چی باید بنویسم. توضیح بدم که چرا قصد دارم تا یک ساعت دیگه زنده نباشم . شاید به همون دلیل که شما میخواهید تا یک ساعت دیگه زنده بمانید. من هم میخواهم تا یک ساعت دیگه بمیرم.
میدانم که شما برای زندهماندنتان دلیلی ندارید ! پس همان بهتر ... ....
ساعت پنج دقیقه مانده به دوازده شب است . من طی تصمیمی که در هفتهی گذشته گرفتام ، راس ساعت دوازده با آگاهی
... ادامه ی مطلب را کلیک کنید...
( ... دوست ... )
او را کنار زدند گفتند : وفاداری این روزها چیز غریبی است . ما از شما میترسیم.
پایان.
کافمیم.
آبان 86
زدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار كه خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود كه رابطه ي همه با هم خوب بود و كسي هم از قاعده نافرماني نمي كرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت. ناگهان ـ كسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن كيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند. دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند. زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد كه مختار است زندگي اش را بكند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر...ادامه ی مطلب را کلیک کنید ...