تبليغاتX
چیزی به نام زنده گی ...
کافمیم...

-       تصور کنید:

 کسی را که دوست دارید

 در یک تاکسی (خطی آریاشهر) در میان ترافیک سنگین تهران، به سوی شما می‌آید.

و شما سراسیمه در ذهن و خیال خود دنبال جمله‌ای می‌گردید!                                                     ـــ-

-       با خودم فکر می‌کنم ، فکر می‌کنم، فکر...

اگر تمام ماشین‌های دنیا خراب شود و تاکسی فردا و پس فردا را هم در ترافیک باشد و نرسد!

بازهم، من نمی‌دانم با چه جمله‌ای می‌توان به کسی که دوستش دارم، بگویم: دوستش دارم!

۸۸/۷/۷

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 22:15  توسط کافمیم  | 

صلاح کار کجا و من خراب کجا 

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

امروز پیرهنی را پوشیدم. که نمی دانم چند سال پیش(شاید ۵ سال) برادرم یکی از دکمه های آن را دوخته بود. مازیار . چای خوردم. تاکسی بوق زد و من رفتم. چند سال پیش شعری نوشته بودم پیرامون همین دکمه ای که مازیار چپه دوخته. ولی کی حوصله داره شعرو پیدا کنه.

وقتی زنده گی برایم سخت می شود تعجب می کنم!

نفس کشیدن را فراموش نکنیم! دوست دارم هر چه سریع تر بمیرم. یعنی حدودن ۸۰ سال دیگه!

ساعت ۱۲ گذشت و باز هم بوی سیگار...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 0:14  توسط کافمیم  | 

سالِ 87 هم داره تموم می‌شه!

این عجیب ترین خبر و رویدادی است که امروزها فکر من را به خود مشغول کرده!!!

دو روز در سال برایِ هر آدم می‌تواند روزهایِ عجیبی باشد: روزِ میلاد آن آدم و روزِ نوروز!

انگار پتک می‌کوبند بر سر آدم که یک سال دیگر هم گذشت!

و من هم چون به زعمِ خودم جزء آدم‌ها هستم!( اگر در این مورد شکایتی دارید می‌توانید با دیوان لاحه تماس بگیرید!) این روزها در حال تماشای پتکی هستم که به سمت سرم نزدیک می‌شود! البته بنده (چون فقط نام آدم را دارم و کارمان به آدمیزاد نمی‌ماند!) از این جهت که عمرم گذشته خوشحالم! در کل حسِ خوبی نسبت به گذشت زمان دارم! برای پیر شدن نه غصه دارم و نه عجله!

بیشتر از این باب، پتک به شکل وحشتناکی به سمت سر یا همان کله! (قسمت بالای بالای هر آدم! برای توضیحات بیشتر می‌توانید توی سر خود بزنید!) بله به سمت کله بنده شتابان است که از خود می‌پرسم چطور و چگونه گذشت و چه شدیم؟! این سوال کوبنده است!

امیدوارم سخن و کلام من را نفهمیده باشید.

در روز خانه تکانی و به خصوص اتاق تکانی! به چندین و چند دست نوشته ی خود و دیگری بر خورد کردم. این رویداد تازه‌ای نیست. یکی از کیف‌های خانه تکانی پیدا کردن همین خاطرات گرد گرفته است. حتا اگر بخواهد غم آلود باشد.

چیزی که خیلی به چشمم آمد این بود که آقای کافمیم به شکل عجیبی در این سال اندک و بی رمق نوشته اند! اغلب دست نوشته‌ها مربوط به دوران دایناسورها بود!

یاد کلامِ چخوف افتادم که یه جورایی می‌گفت باید هر روز نوشت و نوشت و نوشت. البته این جمله رو چخوف نگفته. یه چیزی توی همین مایه ها بود.

همچنین یاد سخن تکان دهنده‌ی بهمن فرمان آرا می‌افتم. که می‌گفت: فیلم ساز اگه فیلم نسازه، (نتونه فیلم بسازه) مُرده. نویسنده ها اگه ننویسن می‌میرن!

ما هم گویی چنین مرگی در سال 87 داشتیم.

همه‌ي این حرف‌ها را برای گفتن این جمله بود: که دوستان و علاقه‌مندان بیشمار زیاد وبلاگ کافمیم!!! از امروز قرار را بر این شد، که نوشتن را با سرعت بیشتری پیگیری کنیم. امیدواریم کافمیم زنده‌گی دوباره پیدا کند.

دیگر دارد شامم سرد می‌شود اعصاب مادر داغ! پس می‌رویم تا به همراه شام دو قدم مانده به صبح نگاه کنیم! پس در آینده ای که این مطلب پست می‌شود خدانگهدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 0:49  توسط کافمیم  | 

از خانه‌ی پنجم به خانه‌ی ششم!

1-                 بعد از این همه کشمکش! خونمون و عوض کردیم.

2-                 یکی ناراحت بود، لابد یکی خوشحال.

3-                 من چه می‌دونم...

4-                 از هیچکی خداحافظی نکردم، به قول فرزین این که نمی‌خواد بره قنده‌هار.

5-                 تازه همه چی شروع شده...

6-                 کی می‌دونه؟ آقا تهران کجاست؟

7-                 کلی کار دارم، ساعت چنده؟

8-                 وقت هم مدام کم مي‌یاد بی آنکه کم باشه!

9-                 خیالم راحته، وقتی رسیدم توی آیینه دیدم خودم و جا نذاشتم.

10-              همین بسه، یه دنیا بسه...

11-              اندازه همین دنیاییه که ارثیه‌ی بابامه، اونقدم زیاده که همش و گذاشتم مال بقیه.

12-              چقدر خوبه که خوبه...

13-              پلاک خونه مون 13 است.

------------------

توضیح اینکه: 1- یه عالمه مطلب تاریخش گذشت و از وبلاگ جا موند،

2- نوشته‌های وبلاگ به خاطر کیفیت شان درج نمی‌شند، شاید بعضی وقتا اینجا برام یک شهر بازیه، یا یه باغ وحشه، یا موزه و سینما، یا خیابون و کوچه و محله. اینجا یک فرهنگ زمان کافمیمه! ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 21:39  توسط کافمیم  | 

 my moon

دلم تنگ می‌شود.

 کسی پیدایش نمی‌شود.

 اما خودم پیدا می‌شوم.

 انگشت اشاره‌ام مرا نشانه می‌گیرد.

 تیرش خطا نمی‌رود.

 اما خودم را کنار می‌کشم.

آخر به سایه‌ام می‌خورد. سایه‌ام آه می‌کشد. لابد نباید بشنوم. اگر هم بشنوم.

فوقش شماره‌ي 115 را می‌گیرم. آقا سایه‌ام آه می‌کشد. زخمی‌ تیر انگشت اشاره شده است. شما را به خدایتان کمک کنید.

ما به سایه‌ها کاری نداریم. آقا من را به پلیس معرفی می‌کند. شاید حرف‌هایم سیاسی باشد.

نه. فکرم را پس می‌گیرم. غلط هم می‌کنم. انگشت اشاره‌ام را داغ می‌کنم. می‌سوزد. درد می‌گیرد.

من درد را از زنده‌گی فاکتور می‌گیرم. زنده‌گی تمام می‌شود.

مرگ چشمک می‌زند.

یادم می‌افتد هنوز زنده‌ام.

پشیمان می‌شوم.

این بار دردهایم را با دقت ضرب می‌کنم.

تا چیزی کم نشود از

زنده‌گی

که من دوست‌اش دارم.

آن وقت ریاضی زیباترین علم جهان می‌شود.

و من دوباره سالم نو می‌شود.

 کل مطلب در ادامه مطلب!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 15:7  توسط کافمیم  | 

اولی: تو از من بهتری.

دومی: تو دنیا، هیچکس از هیچکس بهتر نیست. همه خوبند، حتا بدا(بدها).

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 19:3  توسط کافمیم  | 

گفتگویی کوتاه میان کافمیم و مادراش .vojod

---

در آشپزخانه روی یک میز 6 نفره دو نفر غذا می‌خورند. کافمیم و مادرش.

... مادر: ....

کافمیم: تو من و هالو گیر آوردی. من شاید خر باشم . ( کلمه‌ي خر با انرژی خوانده شود.) اما هالو نیستم. می‌فهمی . شاید خر باشم اما چی؟ هالو نیستم.

مادر:....

کافمیم: این جمله به درد یک فیلم سینمایی می‌خوره. من شاید خر باشم اما هالو نیستم!

ماد: آره.

....کافمیم: مرا / تو/ بی سببی / نیستی ...   .  به نظر تو یعنی چی؟
مادر: ( فقط نگاه می‌کند . معلوم نیست به چه چیزی فکر می‌کند. مادر در حال خوردن غذا است) حرکت صورت می‌گوید نمی‌دونم.

کافمیم: (با حالتی نمایش گونه انگار دارد تاتر بازی می‌کند!) آه داشتم میر‌فتم سبزی فروشی حسین آقا- یک صحنه‌ی واقعن تاثر انگیز دیدم. آدم اصلن نمی‌دونه چی بگه . عجیبه! آخرالزمون شده !

مادر: چی شده؟چی دیدی؟
--- ادامه ی مطلب را کلیک کنید...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 16:45  توسط کافمیم  | 

پرواز  .... پرنده ....

 

پرواز را به خاطر بسپار

 دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشگ ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

--- زنده یاد فروغ ---

 چند وقت است در حرف فروغ شک کرده ام...

فروغ به من خیلی وقت پیش ها گفته بود پرواز را به خاطر بسپار پرند ه مردنی است ... آن روز ها غرق در زیبایی حس شاعرانه ی او بودم و لذت می بردم ... که چه بکر و ناب و بی مانند ... است ...

اما چند وقت است می گویم ... یعنی ! یعنی باید ! پرنده را فراموش کرد ...

دیروز مردی می گفت : گور پدر پرواز ! ... ... ... مهم پرنده است .

و من باز هم در گرداب آسیاب بادی ذهن خود گم می شوم .که ...؟؟؟

 

در خاطر شما چه می گذرد ...؟؟؟

 کافمیم.

این مطلب دی ماه سال ۸۴ نوشته شده...این بار دومشه.

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 14:54  توسط کافمیم  | 

(هنوز تابستان نیامده کاش پاییز بود)

هنوز تابستان نیامده. اما این شب هیچ شباهتی به یک شب بهاری نداره . غمگینم . کاش پاییز بود . کاش.

این اولین داستانی است که می نویسم . و بی شک آخرین آن هم خواهد بود .kafmim va lebasash

به یاد او می نویسم . باید اعتراف کنم این یک داستان عاشقانه است . احساس می کنم کلمات مرده توان بیان من را ندارند . چیزی می خواهم بگویم . کلمه ای برازنده و مناسب در ذهنم موجود نیست . چقدر این قلم سرد و سنگین حرکت می کند .  نوشتن . نوشتن . چرا باید به یاد او بنویسم . کاش پاییز بود . این اولین داستان من است . قلم در دستم مثل یک وصله ی ناجور قرار دارد . نوشتن . آخ . اگر این قلم یک آرشه ی ویولن بود . می توانستم تمام حرف هایم را روی سیم های ویولن نقاشی کنم . ویولن روی تختم افتاده . آرشه کنارش است . چقدر قیافه ی غمگینی دارد . نگاهش می کنم . چه صدای سوزناکی دارد . بغض کرده . مرا می خواهد . اما باید بنویسم .هرچند من هم او را می خواهم . اما باید بنویسم . به یاد او . پشت میز تحریر . اینهمه کاغذ سفید . آه کیانا . چرا سیبت را نخوردی . من هنوز سهم تو را نخوردم .

می دانی که منظورم چیست ؟ آخرین سیب . نصفش را من گاز زدم . اما هنوز نصف دیگرش منتظر توست . روی میز بشقاب بلور . کمی قهوه ای شده . خشک شده . اگر کسی این نصفه ی سیب را ببیند . حتمن به سطل آشغال می اندازد . اما ...

آه کیانا .

اگر می نویسم . فقط به این دلیل است که روزی احساس می کردم این زبان توست . گفتمان تو .

کیانا . شاید نواختن یک والس ، هیچ فایده ای نداشته باشد . مگر سمفونی های شوپن . به کجا راه پیدا کرده اند. می خواهم عریان تر و بی پروا تر حرف هایم را بگویم .

اما این قلم . این گفتمان از آنچه می پنداشتم با من غریبه تر است . گوش دادن به داستان های تو و آن لذت بی حدو حصر هیچ شباهتی به این نوشتن ندارد . کاش بودی . این داستان را می نوشتی . فایده ندارد . فکر می کنم . باید دست بکشم . می روم داستان های تو را می خوانم .

ویولن صدایم می کند . کاش پاییز بود .

 

 

 

فصل اول :

درست . 5 ساعت است . که مشغول نواختن ویولن بودم . سبک شدم . 5 ساعت نواختن برای چه ؟ درست نمی دانم . برای فراموش کردن .؟ نه اینطور نیست . فقط غمگینم . و باید می نواختم . غمی کهنه . چند روز؟ چند ماه ؟ چند سال ؟ نه ... دوست ندارم . بگویم . اما دلم گرفته . این اولین با ری است که می نویسم .

این نوشته یک داستان واقعی است .

 

عاشق عشق باش و دوست داشتن را دوست داشته باش.از تنفر متنفر باش و با مهرباني مهر بورز با

آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش.......{زرتشت!!!

 

 پ.ن.

1- صاحب این نوشته ها به یاد ندارد که این نوشته ها مال اوست. به عبارتی گویا تر تر و همچان تر بازم تر ...! این نوشته بی صاحاب هستن.

2- کاش یادش بود. همینطور هم بقیه ی یه ی یه ی و همچنان یه ی ... یه ی ... !!!

3- عکس روایتی از لباس کافمیم. لس ایز مور!!! مور مور اور اورِِ اِ ا ا ا ا ا ا ا . ( الف ها ی کسره دار هستند خواهشمند است درست بخوانید ).(همچنین ایز را به همان گندگی لباس بخوانید!)

4- در صورت نا مفهوم بودن پست شما می توانید با هر شماره ای که خواستید تماس بگیرید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 23:41  توسط کافمیم  | 

1-     سه‌تارakardeon

چند هفته پیش بود . برخلاف همیشه از دور نگاهش می‌کردم.  آدم‌ها زیاد تر از همیشه بودند. شلوغ بود. صدایش را شنیدم . همان اول دلم گرفت . فکرش را نمی‌کردم. از حالی به حالی. خوب که فکر می‌کنم حتا می‌توانست اشکم را درآرد. تمام این حال فقط در کمتر از 10 ثانیه حادث شد. خودم را کنترل کردم . از آدم‌های جوگیر خوشم نمی‌آید. یعنی من را گرفته؟ به نظر خودم دیگر معمولی بودم . تمام که شد .دوست بغل دستی گفت: (................)

و من فهمیدم که شاید خودم را نفهمیدم.

بعد چهار مضراب درویش خان با تار آمد برخلاف همیشه شاد نشدم.

اسمش را می‌گذارم نوستالژیک سه‌تار ... دیگه می‌ترسم... دیگه می‌ترسم به سه‌تار دست  بزنم. مازیار گفته بود: از چهار تار سه تار برادرم دو تا برای تو ...  ... ...  دو تا برای من ...

در ادامه ی مطلب می خوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 1:13  توسط کافمیم  | 

مرگ حق است –

هفته ی پیش دادستان کل کشور راجع به مرگ - یک دانشجوی زندانی – گفته بود مرگ حق است و اتفاق می افتد و ما هم همواره در چنین مواردی اظهار تاسف خود را اعلام کرده ایم .

با خودم فکر می کنم این دولت و حکومت چقدر به حقوق مردم خود احترام می گذارد. بنده تازه به این مطلب پی بردم و واقعن مدیون دادستان هستم که حقوق ما را یاد آور می شوند .

واقعن وقتی آدم به آمار مرگ در ایران نگاه می کند . مثلن به آمار اعدامی ها در سال های 57 و 58 و 59 و یا حتا 67 ، یا قتل های زنجیره ای یا آمار شهیدان جنگ ، آمار کشته ها در خیابان ها که هر 20 دقیقه حق یک نفر ایرانی را کف دستش می گذاریم . اینکه ایران در سکته های قلبی دارای رکورد های جهانی است .

اینجا ست که هر انسان بی خردی ! ( بخوانید بنده) هم می تواند پی ببرد  احترام به حقوق دیگران یعنی چه .

این ها کم الکی نیست . شما فکر کنید اگر در یک کشور اروپایی زندگی گنید میانگین عمر بالای 85 سال است . یعنی 85 سال طول می کشد تا به حقوق خودتان برسید . اما در ایران اسلامی این طور نیست . دولت و حکومت تمام تلاش خود را می کند که مردم هر چه سریعتر به حق و حقوق خود برسند .

بله .

از آنجایی که می گویند محور اعتدال ، حق است باید بگوییم ما حکومت معتدلی داریم.

امیدوارم بنده نیز هر چه سریع تر به حق و حقوق خود برسم .

و شما هم همینطور !

 

پ.ن.

این که باید بخندید یا گریه کنید ، تصمیم با خودتان .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 16:52  توسط کافمیم  | 

agahye sib,,,in manam... birthday reminder   ... هفته ی پیش دو تا نامه با این سابجکت دریافت کردم ...

حتمن می دونید معنیش چیه ! متن نامه یاد آوری تاریخ تولد یک آدم بود ...

14 سپتامبر یا 23 شهریور ... یادداشتی که خودم برای خودم نوشته بودم ...

می دونید . برای به خاطر سپردن اسم ها و تاریخ ها مشکل دارم . مثلن  الان که فکر می کنم می بینم فقط تاریخ تولد 4 تا آدم و از حفظ دارم . چهار شونزده هیجده بیست . ...

خب ... حقیقت این متولد 23 شهریور ...برادرم ... فکر کنم 23 بهمن سال پیش فوت کرد.

توی متن نامه نوشته بود که این پیغام هر سال تکرار می شه . یعنی هر سال برام ایمیل می زنه . هنوزم فعال هستش . فکر می کنم تا آخر عمرم هم فعال بمونه .

...

در هر صورت تولدش مبارک!!!

نمی دونم هیچکس نمی دونه خبر نداره که بین من و اون و من چی گذشت . هیچ ...ادامه ی مطلب ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 2:39  توسط کافمیم  | 

یک sms گرفتم. خوشم اومد. 23 بهمن بود.in aghahe be maghze man shak karde

Che sakht bod Sali ke gozasht yadash gerami bad.

به دلم نشست.

ترانه‌ی پایین هم به افتخار سالگرد!!!

.... 

وقتی میری با چشم ترهرچی‌ دلت می‌خواد ببر

گیتار با خودت نبر

بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر

گیتارو با خودت نبر

وقتی داری میری سفر هر چی دلت می‌خواد ببر

گیتارو با خودت نبر

...

پ.ن.: ارتباط موضوع به شما حتمن مربوط نخواهد شده بود آنگاه.

 (متن کامل ترانه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 3:20  توسط کافمیم  | 

اسلام علیک یا شما...

 pesar dai....i i i

اول: سلام. دوم:بد ....ستم. سوم:یک هفته تهران بودم. 4ام:سرما خوردم. 5ام:حال ندارم. 6:مردم.

7:میِیت(همون مرده) روی زمین میمونه! 8:خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. 9:همین امشب. 10:یادم رفت. 11:انیگما و کیتارو. 12:چند تا خاطره از سفر. 13:شماره‌ی 28. 14:سرطان بدبختی. 15:پنچری پاجیرو. 16:لبخند. 17:صندلی 17.  18:سیدخندان دو نفر. 19:شکلات اسنیکر. 20:سلام بهرنگ. 21:دادگاه. 22:وزارت خونه 23:دروغ. 24:تهران و مفتول مس. 25:دعوای smsی. 26:اشک و لبخند. 27:رپ فارسی. 28:خیلی زیاد شد بریم شماره‌ی بعد. 29:شماره‌ی 13. 30:هیچ وقت تموم نمیشه.

 

.... اساسن هنگ کردم ....

.... می‌دونید .........ادامه ی مطلب و بخونید....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 1:11  توسط کافمیم  | 

یقین که سرعت خیال از نور هم بیشتر است noor

ببین

چه زود رسیده‌ای به صفر

به حفره‌ای که هیچ

مهرداد فلاح

چرندیات کاملن شخصی...

می‌دونید وقتی حال و حوصله ندارم و یه کمکی گیج می‌زنم همیشه می‌تونم بنویسم یعنی با نوشتن خودم و خالی می‌کنم . آخ می‌دونید راستش الان با این که خیلی گیج می‌زنم نمی‌تونم مثه همیشه بنویسم و چرندیات به هم ببافم . آخ که چرت و پرت گفتن و نوشتن بعضی موقع‌ها چقدر لذت بخش می‌شه . به زورم که شده می‌خوام بنویسم . --ادامه ی مطلب ... کلیک...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 17:48  توسط کافمیم  | 

به بار ای برف...kocheye onvari

به بار ای برف سنگین بر مزارم...!

به من می گفت برف ُ دوست داره ... به من می گفت اگه آروم به باره ..! به من می گفت که این برف زمستون ... همین که آب شه ... اون وقت بهاره ...

//////////////////////

صبح پیدا شده اما ... آسمان پیدا نیست ...

من دلم سخت گرفته است از این ...  ... ... ... ... ... که به جان ... ... ... ... چند تن خواب آلود ..چند تن نا هشیار ... ////

دیشب خونه ی ما برف اومد ...

 

 

koche invari...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 1:30  توسط کافمیم  | 

... ببینید الان وضعیت خراب تر از اینی هست که از من انتظار داشته باشین دوگانه، ولی ، یه مثلی بود می گفت ، هیچ چیزی اتفاقی نیست ، می دونم اولن این مثل نیست دومن ، دارم اشتباه می گم . ولی من دقیقن الان دوست دارم فقط همین و اینجا بنویسم ،خوبه که توی این وبلاگ آزادی مطلق دارم ، اگه این جمله دروغه ، خب دوست دارم دروغ بگم . حالمم خوبه ، اگه هم بد باشه به کسی مربوط نیست . این و اگه ناراحت شدین بذارید رو حساب بی ادبی من . چون من هم مثه شما کلی فحش آبدار بلدم . ببینید یه چیزایی می گم به هیچ کس نگید . ولی الان ساعت 2:45  شبه . فردا دوشنبه است . من از اول هفته قرار بوده برم بانک . ولی ...ادامه ی مطلب را کلیک کنید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 5:23  توسط کافمیم  | 

سلام ...

بالاخره برگشتم...

اومدم گزارش بدم .

 1-     اول اینکه رایانه اینجانب درست شد . دلتون بسوزه هاردش جدیده . مدل sata  تازه رنگ پورتشم قرمزِ .

2-     آهان این و بخونید ...((( مشخصه ی یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی ، با شرافت بمیرد ، و مشخصه ی یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی با تواضع زندگی کند )))  هیچی همین دیگه خیلی وقت بود می خواستم بنویسمش .  

این یه ماه غیبت صغرا ی ما ... هم داستانا داشت . برنامه زندگیمون عوض شد . اول که یه مدت لولیدیم توی کتابامون ... خلاصه یه عالمه شعر خوندم . از شاملو گرفته تا... ادامه ی مطلب را کلیک بفرمایید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 19:28  توسط کافمیم  | 

خانه‌ی ( من ) بی‌پدر، مادر شده !

حرف زدن هم سخته. چقakh dastam.در روزهای بدی شده . احساس می‌کنم خسته‌ام. الان که ساعت درست 7:43 حوصله‌ی حرف زدن و با هیچ‌کس ندارم. امروز جمعه است. بارون اومد. دیگه آرزو کردن هم سخت شده. خنده داره حتا تجسم فردا خیال پردازی راجع به فردا سخت شده. اصلن قشنگ نیست.

----

نزدیک یک ماه می‌خوام یک مطلب با این عنوان بنویسم . زمان خوبی برای نوشتن نیست اما می‌نویسم. کاش می‌تونستم آزاد باشم.

یک روز گذشت .

می‌دونید همه چیز باید پدر مادر دار باشه. ماشین ، خونه ،‌دوست ،‌آدم . غیر این اصلن خوب نیست.

مثل همین مطلبی که دارم می‌نویسم ،‌ بی‌پدر مادر ... می‌‌بینید به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خوره . مثه خودم می مونه بی پدر مادر به درد لای جرز دیوار هم نمی خورم. به قول شاعر سیاه تر از سق شما بخت من بود! /

بیشتر از این نوشتن یعنی آلوده کردن محیط زیست. چون این نوشته‌ها فقط به درد سطل آشغال می‌خوره. می‌بینید نمی‌تونم آن بشم. خطا شلوغه . باید این آشغالارو روی میز کار نگه‌دارم تا فردا.

فردای فردا شد . دو روز از اول مطلب گذشت. خداحافظ همین حالا .

 پ.ن: آخ دستم و ول کن شکست . لامسب! ول کن دستم ... آآآیییآآآآآآآآآی آآآآآآآی. فلان فلام شده آی بسمدان شده ول کن دستم . آی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 2:21  توسط کافمیم  | 

لطفن قبل از خواندن به این نکته توجه داشته باشید که :سالوادور دالی

مطالب زیر به هیچ عنوان به شما مربوط نیست ...

...

ساعت 11 بعد از ظهر امروز ... دو آدم از فرودگاه بین المللی امام خمینی با من تماس گرفتند ، چمدان هایشان را تحویل داده بودند ، تماسی برای خداحافظی قبل خروج از خاک ایران . دو آدمی که دوقلو هستند .

چند ماهی بود که خبر داشتم .

همین چند روز پیش از خانه ی ما راهی تهران شدند ...

...در ادامه ی مطلب شعر شاملو ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 1:6  توسط کافمیم  |