تبليغاتX
چیزی به نام زنده گی ...
کافمیم...

چقدر سخت است که آدم مادری داشته باشد

که زیر پایش بهشت باشد.

آن وقت تو بگو می‌خواهم دلم را کجا پهن کنم.

کسی پیدا می‌شود سر سفره‌ی دلم را بگیرد؟

بدون چروک پهنش کنیم.

نه! تو بگو...

من ، خودم،‌ بگو ...

فکر کن شب در خانه بوی سیگار نباشد

آن وقت حدس می‌زنی دلت برای چه کسی تنگ شود؟

آه خوانواده! آه خانواده...

یادش به خیر...

ما همه از برادرم پیش هم یک واو کمتر داشتیم.

آه خانواده! آه خوانواده...

اصلن حوصله که نداری، غلط هم می‌کنی که بخواهی حرف بزنی.

حتا کمش...

من، خودم، بگو...

 

می‌دانید

یادم نیست کی، کجا، اما

من به بهشت اعتقادی ندارم

مادرم پاهایش می‌لرزد

نگاهش همین نزدیکی‌ها ...

دلش هم می‌لرزد...

دلم هم...

من،‌خودم، بگو...

مادر

من

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این شعر و معلوم نیست کی نوشتم و نا تموم رهاش کردم . یکی داشت می خوندش منم گذاشتم اینجا.

راستی حال کافمیم خوب است . خبرها زیادند و محال بس اندک!

حال کافمیم خوب است. 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 1:49  توسط کافمیم  | 

میزی برای کار،

کاری برای تخت،

تختی برای خواب،

خوابی برای جان،

جانی برای مرگ،

مرگی برای یاد،

یادی برای سنگ،

این بود زنده‌گی.

ـ ـ ـ

ما چرا می‌بینیم

ما چرا می‌فهمیم

ما چرا می‌پرسیم؟

ـ ـ‌ ـ

دلم برای سخت کار کردن،‌ بی‌خوابی کشیدن، نوشتن، خواندن،‌ بازی کردن، شنیدن، آن هم روزی یک هفته!، تنگ شده.

پس چرا دفترم خالیه؟ این بود...

ـ ـ ـ

دیگه بریم گوش بدیم به صدایِ فلوتِ یدی کوره که هفتاد ساله، عاشقِ یه دختره چهارده ساله مو بوره،

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 14:21  توسط کافمیم  | 

rene... ... ...

قاضیِ تقدیر

با من ستمی کرده است.

به داوری

میانِ ما را که خواهد گرفت؟

 

 

من همه‌ی خدایان را لعنت کرده‌ام

هم چنان که مرا

خدایان.

و در زندانی که از آن امیدِ گریز نیست

بد اندیشانه

          بی‌گناه بوده‌ام!

 

///

و عمر

در این تنگنای بی‌حاصل

چه کاهل می‌گذرد!

 

1-    نقاشی باز هم از Rene Megritte

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 16:17  توسط کافمیم  | 

دامن کشان
ساقی می خواران
از کنار ياران
مست و گيسوافشان،ميگريزد

در جام می
از شرنگ دوری
وز غم مهجوری
چون شرابی جوشان،می بريزد

دارم قلبی
لرزان ز غمش
ديده شد نگران
ساقی می خواران، از کنار ياران
مست و گيسو افشان،ميگريزد
دارم چشمی
...
+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 17:8  توسط کافمیم  | 

روزهای عجیبیه...

چند شب پیش تا خود صبح می‌تونستم مطلب بنویسم... اما الان هیچی برای گفتن ندارم... توی کامپیوتر می‌گشتم... و ...

 نوشته‌ی زیر بر اساس یک خاطره هست از تهران خانه‌ی برادر... احتمالن سال 83 و نمی‌دونم کی نوشتم)- و نا تمام هم مانده .  فکر می‌کنم این نوشته فقط برای من قشنگ باشد...

 

من پیرهنی دارم که

دکمه اش را برایم کوک زده است

برادرم ،

همان صبحی که من دیرم می شد و

چشم هایم را می مالیدم و

تاکسی بوق می زد .

آخر هم من زبانم سوخت

که چای را داغِ داغ خوردم .

تمام راه را هم به دکمه ای

نگاه می کردم که چپه دوخته بود

برادرم ،

فکر هم می کردم که مبادا

دیگر خوش تیپ نباشم .

نمی دانستم پشت تیربون

فقط کله ام دیده می شود .

-         - -

امروز ها

دیگر تمام هراس من از زنده گی

صبحی است که پیرهنی داشته باشم

که دکمه اش جایی افتاده باشد .

و تاکسی بوق بزند و

من چشم هایم را بمالم .

آن و

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 0:1  توسط کافمیم  | 

---  امشب و هرشب ---me

 

امشب آنقدر صورت ام معصوم است

که دوست دارم قاب بگیرم و

به دیوار اتاق ام بکوبم

صورت ام را .

نگاهش کنم تا خوابم ببرد

آن وقت حتمن خواب خوب می بینم .

خواب خوب هم نعمتی است .

شما می دانید یا نمی دانید ...

اما من خواب خوب هم دیده ام ،

نوشته ام ، تعریف کرده ام ... شنیده ام ...

امشب ساعت چهار است .

امشب صورت ام معصوم است

خودم در آیینه دیدم

نه ، من برادر نارسیسم نیستم ،

چقدر ناشیانه کنایه می زنید ،

نمی دانید مگر، من

برادر نیستم ، خواهر نیستم، پدر نیستم ، مادر نیستم .

خودم دیدم .

گل کاکتوس دارم .

راستی خانه ی ما چشمه ندارد .

اما آیینه ها زلال اند ،

خب ، مادرم گردشان را می گیرد .

خودم دیدم .

امشب مردمک های من از همیشه سیاه تر است .

امشب از همیشه ،

همیشه تر است . --- ادامه ی مطلب کلیک کنید ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 0:19  توسط کافمیم  | 

 

Aicha

 ((Cheb Khaled))

Comme si je n'existais pas,
elle est passée à côté de moi
Sans un regard, reine de Saba,
j'ai dit, Aïcha, prends, tout est pour toi

Voici, les perles, les bijoux,
aussi l'or autour de ton cou
Les fruits, biens mûrs au goût de miel,
ma vie, Aicha si tu m'aimes!

J'irai où ton souffle nous mène,
dans les pays d'ivoire et d’ébène
J'effacerais tes larmes, tes peines,
rien n'est trop beau pour une si belle

Aïcha, Aïcha écoute-moi,
Aïcha, Aïcha t'en vas pas,
Aïcha, Aïcha regarde moi,
Aïcha, Aïcha reponds-moi

Je dirais les mots les poèmes,
je jouerais les musiques du ciel,
je prendrais les rayons du soleil,
pour élairer tes yeux de rêves

Oooh! Aïcha, Aïcha écoute-moi,
Aïcha, Aïcha t'en vas pas

Elle a dit: "Garde tes tréors,
moi, je vaux mieux que tout ça.
Des barreaux sont des barreaux même en or
Je veux les mêmes droits que toi
Et du respect pour chaque jour,
moi je ne veux que l'amour"

 

در ادامه ترجمه را بخوانید ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 1:52  توسط کافمیم  | 

( ۳ قسمت پایانی از یک شعر بلند )

-6-

من شما را جایی ندیده ام

آقا ...

با شما بودم ، هستم ...

می دانید که قرار است همین فردا بمیرم .

آقا ...

چقدر حیف می شود که شما جایی من را ندیده اید و

خودتان را هم مدام می زنید

به آن راه .

درد تان نمی آید ؟

...

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 1:12  توسط کافمیم  | 

مادرم از بس بچه ها را دوست دارد

دوست ندارد بچه ای داشته باشد !

 

حیف بچه ی مادرم هستم وگرنه

بچه هایش را سر به نیست می کردم !

 

کافمیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 22:24  توسط کافمیم  | 

غم ام مدد نکرد ...

...(ا.بامداد برای کافمیم!) :

... ... ... ...tafakor

شاهد مرگ خویش بود

پیش از آن که مرگ از جام‌اش گلویی تر کند.

اما غریو مرگ را به گوش می‌شنید

                                      (انفجار بی‌حوصله‌ی خفتِ جاودانه را

                                      در پیچ و تاب ریشخندی بی‌امان):

((- در برزخ احتضار رها می‌کنم‌ات تا بکِشی !

ننگِ‌ حیات ‌ات را

                   تلخ تر از زخم خنجر

بچشی

قطره به قطره

چکه به چکه ...

 --متن کامل شعر ... ---


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 18:3  توسط کافمیم  |