ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
امروز پیرهنی را پوشیدم. که نمی دانم چند سال پیش(شاید ۵ سال) برادرم یکی از دکمه های آن را دوخته بود. مازیار . چای خوردم. تاکسی بوق زد و من رفتم. چند سال پیش شعری نوشته بودم پیرامون همین دکمه ای که مازیار چپه دوخته. ولی کی حوصله داره شعرو پیدا کنه.
وقتی زنده گی برایم سخت می شود تعجب می کنم!
نفس کشیدن را فراموش نکنیم! دوست دارم هر چه سریع تر بمیرم. یعنی حدودن ۸۰ سال دیگه!
ساعت ۱۲ گذشت و باز هم بوی سیگار...