سالِ 87 هم داره تموم میشه!
این عجیب ترین خبر و رویدادی است که امروزها فکر من را به خود مشغول کرده!!!
دو روز در سال برایِ هر آدم میتواند روزهایِ عجیبی باشد: روزِ میلاد آن آدم و روزِ نوروز!
انگار پتک میکوبند بر سر آدم که یک سال دیگر هم گذشت!
و من هم چون به زعمِ خودم جزء آدمها هستم!( اگر در این مورد شکایتی دارید میتوانید با دیوان لاحه تماس بگیرید!) این روزها در حال تماشای پتکی هستم که به سمت سرم نزدیک میشود! البته بنده (چون فقط نام آدم را دارم و کارمان به آدمیزاد نمیماند!) از این جهت که عمرم گذشته خوشحالم! در کل حسِ خوبی نسبت به گذشت زمان دارم! برای پیر شدن نه غصه دارم و نه عجله!
بیشتر از این باب، پتک به شکل وحشتناکی به سمت سر یا همان کله! (قسمت بالای بالای هر آدم! برای توضیحات بیشتر میتوانید توی سر خود بزنید!) بله به سمت کله بنده شتابان است که از خود میپرسم چطور و چگونه گذشت و چه شدیم؟! این سوال کوبنده است!
امیدوارم سخن و کلام من را نفهمیده باشید.
در روز خانه تکانی و به خصوص اتاق تکانی! به چندین و چند دست نوشته ی خود و دیگری بر خورد کردم. این رویداد تازهای نیست. یکی از کیفهای خانه تکانی پیدا کردن همین خاطرات گرد گرفته است. حتا اگر بخواهد غم آلود باشد.
چیزی که خیلی به چشمم آمد این بود که آقای کافمیم به شکل عجیبی در این سال اندک و بی رمق نوشته اند! اغلب دست نوشتهها مربوط به دوران دایناسورها بود!
یاد کلامِ چخوف افتادم که یه جورایی میگفت باید هر روز نوشت و نوشت و نوشت. البته این جمله رو چخوف نگفته. یه چیزی توی همین مایه ها بود.
همچنین یاد سخن تکان دهندهی بهمن فرمان آرا میافتم. که میگفت: فیلم ساز اگه فیلم نسازه، (نتونه فیلم بسازه) مُرده. نویسنده ها اگه ننویسن میمیرن!
ما هم گویی چنین مرگی در سال 87 داشتیم.
همهي این حرفها را برای گفتن این جمله بود: که دوستان و علاقهمندان بیشمار زیاد وبلاگ کافمیم!!! از امروز قرار را بر این شد، که نوشتن را با سرعت بیشتری پیگیری کنیم. امیدواریم کافمیم زندهگی دوباره پیدا کند.
دیگر دارد شامم سرد میشود اعصاب مادر داغ! پس میرویم تا به همراه شام دو قدم مانده به صبح نگاه کنیم! پس در آینده ای که این مطلب پست میشود خدانگهدار.