میزی برای کار،
کاری برای تخت،
تختی برای خواب،
خوابی برای جان،
جانی برای مرگ،
مرگی برای یاد،
یادی برای سنگ،
این بود زندهگی.
ـ ـ ـ
ما چرا میبینیم
ما چرا میفهمیم
ما چرا میپرسیم؟
ـ ـ ـ
دلم برای سخت کار کردن، بیخوابی کشیدن، نوشتن، خواندن، بازی کردن، شنیدن، آن هم روزی یک هفته!، تنگ شده.
پس چرا دفترم خالیه؟ این بود...
ـ ـ ـ
دیگه بریم گوش بدیم به صدایِ فلوتِ یدی کوره که هفتاد ساله، عاشقِ یه دختره چهارده ساله مو بوره،
از خانهی پنجم به خانهی ششم!
1- بعد از این همه کشمکش! خونمون و عوض کردیم.
2- یکی ناراحت بود، لابد یکی خوشحال.
3- من چه میدونم...
4- از هیچکی خداحافظی نکردم، به قول فرزین این که نمیخواد بره قندههار.
5- تازه همه چی شروع شده...
6- کی میدونه؟ آقا تهران کجاست؟
7- کلی کار دارم، ساعت چنده؟
8- وقت هم مدام کم ميیاد بی آنکه کم باشه!
9- خیالم راحته، وقتی رسیدم توی آیینه دیدم خودم و جا نذاشتم.
10- همین بسه، یه دنیا بسه...
11- اندازه همین دنیاییه که ارثیهی بابامه، اونقدم زیاده که همش و گذاشتم مال بقیه.
12- چقدر خوبه که خوبه...
13- پلاک خونه مون 13 است.
------------------
توضیح اینکه: 1- یه عالمه مطلب تاریخش گذشت و از وبلاگ جا موند،
2- نوشتههای وبلاگ به خاطر کیفیت شان درج نمیشند، شاید بعضی وقتا اینجا برام یک شهر بازیه، یا یه باغ وحشه، یا موزه و سینما، یا خیابون و کوچه و محله. اینجا یک فرهنگ زمان کافمیمه! ...