با دقت خاصی نگاهش میکند. با صدایی گرفته میگوید: تو هنوز بیداری . نخوابیدی . خسته نشدی. با کی دشمنی داری . داری خودتو از بین میبری. یه کمی به فکر خودت باش . میدونم دلت پر . اما چرا ساکتی ؟ چرا حرف نمیزنی؟ میون این همه سرو صدا از چی میترسي؟ حرف بزن. نترس، مرد باش، قوی باش . تو آزادی بیان داری حرفت و به من بگو . خودت و راحت کن. آره میدونم شاید بعد از استفاده از آزادی گفتن دیگه آزاد نباشی ! بعضی حرفها رو انگار نباید به هیچ کس گفت . ولی بدون اگه نخوابی من هم نمیخوابم.
---
پرستار با یک قوطی قرص وارد اتاق میشود. با یک لبخند مصنوعی گوشه لبش میگوید:
دیگه وقت خوابه باید قرصهاتو بخوری.
مرد تنگ ماهی قرمزی را که محکم در دستش گرفته به روی میز میگذارد . و به استقبال قرص میرود.
پایان.
آبان 86
کافمیم.
پ.ن.
داستانی مستقل وشاید در آینده! قسمتی از یک داستان بلند.
نقاشی از سالوادور دالی .
بیاییم از مرگ حرف نزنیم ... از زندهگی بگوییم...
حرف اول:
وقتی در اخبار به مراسم روز 13 آبان نگاه می کنم. بیشتر یاد کارناوالهای شادی میافتم. بچههایی با لباسهای رنگارنگ خوشحال از این که امروز چند ساعتی مدرسه تعطیل است. و بدون فهم خاصی و دانشی کافی با تمام وجود فریاد میکشند مرگ بر آمریکا.
... ... ...
قاضیِ تقدیر
با من ستمی کرده است.
به داوری
میانِ ما را که خواهد گرفت؟
من همهی خدایان را لعنت کردهام
هم چنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از آن امیدِ گریز نیست
بد اندیشانه
بیگناه بودهام!
///
و عمر
در این تنگنای بیحاصل
چه کاهل میگذرد!
1- نقاشی باز هم از Rene Megritte