تبليغاتX
چیزی به نام زنده گی ...
کافمیم...

گفتگویی کوتاه میان کافمیم و مادراش .vojod

---

در آشپزخانه روی یک میز 6 نفره دو نفر غذا می‌خورند. کافمیم و مادرش.

... مادر: ....

کافمیم: تو من و هالو گیر آوردی. من شاید خر باشم . ( کلمه‌ي خر با انرژی خوانده شود.) اما هالو نیستم. می‌فهمی . شاید خر باشم اما چی؟ هالو نیستم.

مادر:....

کافمیم: این جمله به درد یک فیلم سینمایی می‌خوره. من شاید خر باشم اما هالو نیستم!

ماد: آره.

....کافمیم: مرا / تو/ بی سببی / نیستی ...   .  به نظر تو یعنی چی؟
مادر: ( فقط نگاه می‌کند . معلوم نیست به چه چیزی فکر می‌کند. مادر در حال خوردن غذا است) حرکت صورت می‌گوید نمی‌دونم.

کافمیم: (با حالتی نمایش گونه انگار دارد تاتر بازی می‌کند!) آه داشتم میر‌فتم سبزی فروشی حسین آقا- یک صحنه‌ی واقعن تاثر انگیز دیدم. آدم اصلن نمی‌دونه چی بگه . عجیبه! آخرالزمون شده !

مادر: چی شده؟چی دیدی؟
--- ادامه ی مطلب را کلیک کنید...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 16:45  توسط کافمیم  |