روزهای عجیبیه...
چند شب پیش تا خود صبح میتونستم مطلب بنویسم... اما الان هیچی برای گفتن ندارم... توی کامپیوتر میگشتم... و ...
نوشتهی زیر بر اساس یک خاطره هست از تهران خانهی برادر... احتمالن سال 83 و نمیدونم کی نوشتم)- و نا تمام هم مانده . فکر میکنم این نوشته فقط برای من قشنگ باشد...
من پیرهنی دارم که
دکمه اش را برایم کوک زده است
برادرم ،
همان صبحی که من دیرم می شد و
چشم هایم را می مالیدم و
تاکسی بوق می زد .
آخر هم من زبانم سوخت
که چای را داغِ داغ خوردم .
تمام راه را هم به دکمه ای
نگاه می کردم که چپه دوخته بود
برادرم ،
فکر هم می کردم که مبادا
دیگر خوش تیپ نباشم .
نمی دانستم پشت تیربون
فقط کله ام دیده می شود .
- - -
امروز ها
دیگر تمام هراس من از زنده گی
صبحی است که پیرهنی داشته باشم
که دکمه اش جایی افتاده باشد .
و تاکسی بوق بزند و
من چشم هایم را بمالم .
آن و
( ... دوست ... )
او را کنار زدند گفتند : وفاداری این روزها چیز غریبی است . ما از شما میترسیم.
پایان.
کافمیم.
آبان 86