... ببینید الان وضعیت خراب تر از اینی هست که از من انتظار داشته باشین
، ولی ، یه مثلی بود می گفت ، هیچ چیزی اتفاقی نیست ، می دونم اولن این مثل نیست دومن ، دارم اشتباه می گم . ولی من دقیقن الان دوست دارم فقط همین و اینجا بنویسم ،خوبه که توی این وبلاگ آزادی مطلق دارم ، اگه این جمله دروغه ، خب دوست دارم دروغ بگم . حالمم خوبه ، اگه هم بد باشه به کسی مربوط نیست . این و اگه ناراحت شدین بذارید رو حساب بی ادبی من . چون من هم مثه شما کلی فحش آبدار بلدم . ببینید یه چیزایی می گم به هیچ کس نگید . ولی الان ساعت 2:45 شبه . فردا دوشنبه است . من از اول هفته قرار بوده برم بانک . ولی ...ادامه ی مطلب را کلیک کنید ...
از این تکرار دیدن و دویدن و شنیدن که خسته می شوم ، آرزوی مرگ می کنم ، مرگ دریچه ای می شود برای رسیدن به روشنایی و آرامش ، …
و گاه که سر خوشم به فرداها ، دوست دارم که لحظه ها کش بیایند و زمان مفهومی جز زنده گی نداشته باشند . اما مرگ سر می رسد ، بی اجازه بدون بلند کردن انگشتی حتا ، و انگشتش را آهسته بر لبانمان می گذارد که هیس ! من آمده ام .
گم می کنی خودت را بین خاطرات ، روزهای نیامده ، … و یادت می افتد . « واقعیت عجیب تر از خیال است ». می مانی با این کلمات که در حنجره ات ماسیده اند و نه راه پس دارند ، نه راه پیش ! و نمی دانی چگونه بیرون بریزی دلتنگی هایت را !
فکر کنم از اول اردیبهشت طرح مبارزه با بد حجابی شروع شده . هر چی ما هیچی نگفتیم . انگار نمیشه. باید یه چیزی گفت . دیشب توی سایت MYtube(منظورم همون youtubهستش) چندین فیلم دیدم که احساسات ما رو جریحه دار کرد ! و چون تمامی سایتهای خبری دنیا منتظر عقاید و جبهه گیری وبلاگ کافمیم بودن. بر آن شدم ! تا مطلبی پیرامون موضوع بنویسم . از آنجا که مطلع هستید بنده دل و همچنین دماغ و البته حوصله ی چندانی این روزها ندارم و تمامی رسانههای دنیا از نعمت قلم ما محروم شدند(=تنبلی) . به همین جهت دوست گرامی عباس عبدی افکار ما رو به رشتهي تحریر در آوردند و خب این همه مقدمه چینی کردم کمه بگم در ادامه مقالهی ایشون و بخونید .
داخل پرانتز برای جلوگیری از مبتذل شدن پست باید بگم بنده الان دارم به موسیقی اصیل جاز و بلوز محصول سال 2006 اثر araon Goldberg گوش میدم . و روی تخته سفید سمت راست نوشته شده : 
FAITH sees the Invisible
Believe the Incredible
And
Receives the Impossible.
برای آن دسته از دوستان که با معنای کلمه اول مشکل دارند باید بگم.
Patient to yourself is – hope –
Patient to others is – love –
Patient to god is – faith-
در همین لحظه از اتاق فرمان دستور رسید که تا اوضاع بدتر نشده هر چه سریع تر پرانتز را ببندیم.
نام نقاشی هست چهره ی کافمیم بهار ۸۶ اثر کافمیم!
- مقاله ادامه ی مطلب -
سلام ...
بالاخره برگشتم...
اومدم گزارش بدم .
2- آهان این و بخونید ...((( مشخصه ی یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی ، با شرافت بمیرد ، و مشخصه ی یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی با تواضع زندگی کند ))) هیچی همین دیگه خیلی وقت بود می خواستم بنویسمش .
این یه ماه غیبت صغرا ی ما ... هم داستانا داشت . برنامه زندگیمون عوض شد . اول که یه مدت لولیدیم توی کتابامون ... خلاصه یه عالمه شعر خوندم . از شاملو گرفته تا... ادامه ی مطلب را کلیک بفرمایید...
فکر نکن _ که نامهربانم من
کلمات به زحمت به دست می آیند
و فقط _
چک های بدون امضایند
که از بانک های پر هرج و مرج فکرم کشیده ام
وقتی _
فصاحت آن ها از من فرار می کند
هتک حرمت می کند _ و بعد گرفتار می کند مرا

دِ دو دو دو دا دا دا
همین است آنچه می خواهم بگویم
دِ دو دو دو دا دا دا
معصومیت لغات مرا بهبود می دهد
دِ دو دو دو دا دا دا
همین است آنچه می خواهم بگویم
دِ دو دو دو دا دا دا
کلمات بی معنی اند و حقیقت هم همین است
شاعر و کشیش و سیاستمدار
با کلمات از مقام خویش تشکر می کنند
کلمات _ تسلیم شما را فریاد می کنند
و عبور آن ها را _ هیچ تنابنده یی جلودار نیست
وقتی _
فصاحت آن ها از شما فرار می کند
منطق آن ها _
هتک حرمت می کند _ و بعد گرفتار می کند شمارا
دِ دو دو دو دا دا دا
همین است آنچه می خواهم بگویم
دِ دو دو دو دا دا دا
معصومیت لغات مرا بهبود می دهد
دِ دو دو دو دا دا دا
همین است آنچه می خواهم بگویم
دِ دو دو دو دا دا دا
کلمات بی معنی اند و حقیقت هم همین است
مادرم از بس بچه ها را دوست دارد
دوست ندارد بچه ای داشته باشد !
حیف بچه ی مادرم هستم وگرنه
بچه هایش را سر به نیست می کردم !

کافمیم.
پسرک پا در کفش پدر می کند
راه می رود .
دخترک عینک مادر را به چشم زده
بی اجازه .
...
پدر سراسیمه در فکر فردا است .
مادر هم - نیز -
در کنج دلش غم فردا را می خورد که بچه هایم ...
...
کاش فردا شود ، همین امروز...
که دیگر دیرمان شده .
کاش می دانستم فردا کی می رسد ...
...
کاش همین امروز بزرگ می شدیم
که فردا قرار نیست برسد
انگار ...
بهمن ۸۴/کافمیم.
((زندگی با ماجراهای فراوانش
ظاهری دارد ، بسان بیشه ای بغرنج و در هم باف
ماجراهاگونه گون و رنگ وارنگ ست.
چیست اما ساده تر از این ، که در باطن
تار و پودِ هیچی و پوچی هماهنگ ست ؟
ماجرای زندگی آیا

جز مشقتهای شوقی توامان با زجر ،
اختیارش همعنان با جبر ،
بسترش بر بعد فرار و مه آلودِ زمان لغزان ،
در فضای کشفِ پوچِ ماجراها چیست ؟
من بگویم ، یا تو می گویی
هیچ جز این نیست ؟))
هر چه خواهی کن ، تو خود دانی
گر عبث ، یا هر چه باشد چند و چون ،
این است و جز این نیست .
مرگ گوید : هوم ! چه بیهوده !
زندگی می گوید :اما باز باید زیست ،
باید زیست،
باید زیست!...
... ... ...
40 سال پیش آقایی که نامش ماث از قول شاتقی ، می گفت هی فلانی زندگی
شاید همین باشد...
... ... ...
خوش به حال شاتقی !!!
سلام به همهگی. نمیدونید چقدر دوست داشتم بیام اینجا بنویسم . و چقدر هم مطلب داشتم واسه نوشتن . البته اکثرشاون هم بیربط بود. ولی فروردین تموم شد. حالا هم دیگه رمقی نمونده که آدم اون همه حرف و بزنه. البته دلتون بسوزه یه چیزایی نوشتم ولی عمرن نمیدم بخونید. یه چیزی همین الان خوندم. اسمش هست (یازده پلان از یک مرگ ...) یا یکی دیگه اسمش هست (کاش به همین سادهگی بود.) این یازده پلان از یک مرگ خیلی باحال بود.
خب حالا بعد این همه مدت چیقراره توی وبلاگ بزنم . راستش میخواستم بهترین اتفاقهای فروردین 86 رو بنویسم.
روز 18 فروردین من یه سری عکس گرفتم . خیلی باحال بود. چندتاشو میزنم توی وبلاگ .
بعد روز هشتم فروردین من زیر لب زمزمه میکردم . حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو... بعد میدونید آدمی که بعداز ده سال برای دومین بار دیدمش و صداش میکردم دایی این شعر و حفظ بود . باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی. دیگه حوصله ندارم. بیخیال.
در ادامهی مطلب یه شعر هست از خودم . تمام قشنگی این شعر برای من به این موضوع برمیگرده که وقتی این شعر و نوشتم یک فاصلهی خیلی زیاد با فضای شعر داشتم . قلم نداشتم کاغذ نداشتم . و به تنها چیزی که فکر نمیکردم جملههای این شعر بوده. و اصلن نفهمیدم از کجا شروع شد. غیر از این موضوع هیچ ارزش دیگهای نداره.
…خانوادهی من....خوانوادهی من.... ادامه ی مطلب شعرو بخونید---
امام خمینی در نوفل و شاتو(فرانسه) در یک مصاحبه گفته بودند: (( بعد از ورود به ایران و سقوط رژیم طاقوتی و تشکیل دولت جدید به قم میرند و مشغول درس و فقه و اسلام و ... میشوند. و قصد حکومت کردن را ندارند. ))
بعد از اینکه به ایران آمدند و رهبریت را بر عهده گرفتند و ولی فقیه شدند خلاصه همه کاره شدند. از ایشان پرسیدند شما قبلن چیز دیگری میگفتید . ایشان جواب دادند که ما تقیه کردیم – دروغی در کار نبوده – آن زمان هم قصد ایشان چنین بوده.
----------------------------
خیلی جالب فکر میکنم اکثر مردم (ایران) هم به طور هوشمندانهای در این سالها دروغ (بخوانید تقیه میکنند) میگویند.
من وقتی وارد دانشگاه شدم انگار به ولایت فقیه الزام و اعتقاد عملی داشتم !!!
شاید شما فرمهایی که امضا میکنید را به دقت مطالعه نمیکنید اگر کمی دقت کنید ... شاید نیاز داشته باشید که تقیه کنید!
اما خب شما که میدونید بنده تقیه کردم. دروغی در کار نبوده .
نمیدونم مثلن وقتی وارد یک حزب سیاسی (مشروع- جناح چپی) میشید / اگر اساسنامه و مرامنامه حزب را بخوانید بعد به حرف هایشان گوش کنید میبینید که همگی به خوبی تقیه را یاد دارند. و قتی به انجمن ها و موسسات و حتا شرکتهای خصوصی وارد میشوید، میبینید که صاحب امتیاز و مدیرمسئولها همگی از استادان تقیه هستند.
خلاصه تمامی مخالفان در این سرزمین تقیه میکنند .
---------------------------
اما دم امام خمینی گرم. اگر همهی ما ایشان را الگو قرار بدهیم خیلی خوب هست. ایشان فوق فوقاش یکی دو سال تقیه کردند و بعد هم خیلی واضح توضیح دادند که تقیه میکردند. اما عدهای از ما گویی قرار است تمام عمرمان را تقیه کنیم!
نمیدانم ما تقیه میکنیم یا دروغ میگوییم؟ ... هر چه هست فکر میکنم نباید اینجور ادامه داشته باشد ....
پانوشت :
آیا میتونید به این رفتار خودتان فکر کنید؟ انجام ندهید؟