تبليغاتX
چیزی به نام زنده گی ...
کافمیم...
۱- اگه یه روز ، یکی سه بار حال تونو پرسید. بدونید یا حال طرف بده یا حال خودتون.

۲- اگه یه روز ، از یکی سه بار حالش و پرسیدید. بدونید یا حال خودتون بده یا طرف.

۳-اگه یه شب دیدین یه نفر توی وبلاگش سه خط پیرامون حال بد نوشته. بدونید یا حال خودش بده یا طرف! 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 1:32  توسط کافمیم  | 

badbakht

و چقدر تماشایی...

این نقاشی رو پیدا کردم،هرچقدر فکر کردم نفهمیدم کی کشیدمش. کسی یادش نیست!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 2:23  توسط کافمیم  | 

خجالت می کشم.

از چی؟

از خودم.

 

پا نوشت

نقاشی هم دارد. همین جا روی شوفاژ منو نگاه می کند. هر وقت تماشایش تمام شد می فرستم شما را هم تماشا کند. راستی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 2:30  توسط کافمیم  | 

بخوانید ...

http://minatext.ir/article.php?no=89

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 13:30  توسط کافمیم  | 

-       تصور کنید:

 کسی را که دوست دارید

 در یک تاکسی (خطی آریاشهر) در میان ترافیک سنگین تهران، به سوی شما می‌آید.

و شما سراسیمه در ذهن و خیال خود دنبال جمله‌ای می‌گردید!                                                     ـــ-

-       با خودم فکر می‌کنم ، فکر می‌کنم، فکر...

اگر تمام ماشین‌های دنیا خراب شود و تاکسی فردا و پس فردا را هم در ترافیک باشد و نرسد!

بازهم، من نمی‌دانم با چه جمله‌ای می‌توان به کسی که دوستش دارم، بگویم: دوستش دارم!

۸۸/۷/۷

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 22:15  توسط کافمیم  | 

دوم مرداد نهمین سالگرد مرگ شاملو بود. شاعری که روزهای زیادی را با هم سر کردیم!روزنامه اعتماد ملی شعری چاپ نشده از شاملو چاپ کرده بود. وقتی خواندم فهمیدم که چقدر دلم برای شعر تنگ شده!

سکوت آب

می‌تواند

خشکی باشد و فریاد عطش:

سکوت گندم

می‌تواند

گرسنه‌گی باشد و غریو پیروزمندانه‌ی قحط:

همچنان که سکوت آفتاب

ظلمات است

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:

غریو را

تصویر کن!

مهرماه 1370 احمد شاملو

برتولت برشت گفته: آن که می‌خندد، هنوز / خبر هولناک را / نشنیده است!

عجیبه! بعد انتخابات، شب بیدار ماندن، راهپیمایی سکوت رفتن، شعار دادن بالای پشت بام، بوق زدن توی ماشین، گاز اشک آور خوردن توی پیاده رو، بردن کله‌ی باتوم خورده یکی به بیمارستان و دروغکی از نردبون افتادن! دنبال کردن اخبار و چاپ کردن بیانیه‌ها رسوندن به دست بقیه، دیدن گریه مادرها پشت در اوین، رقصیدن با طعم و حس اعتراض، گوش دادن به نماز جمعه با لذت! ، ساعت 9 شب اتو کشیدن شادی کردن از قطعی برق! احساس و غصه و شادی و یاس و امید و آرزو خفقان. بعد از این همه روزهای شلوغ و پر خاطره فقط یک شعر از شاملو پست می‌کنم!!! عجیبه!

فهمیدن و درک موقعیت و داشتن یک حس و جهت مشخص نسبت به این روزها کار بس دشواری است! مدام در تلاطم بودم در شادی و غم در یاس و امید! وقتی در تظاهرات سه میلیونی با مردم همراه شدم شاد بودم وقتی خبر دستگیری‌ها و کشته شدن‌ها را می شنیدم از غم سنگین می‌شدم. حس عجیبی است کاش شاعری به بزرگی شاملو بود و حس امروز شعری می‌شد آن وقت می‌خواندم و حال خودم را بهتر می‌فهمیدم!

اما خوب ‌است که غریو سکوت آدمی را ندیدیم!

این روز‌ها سخت درگیر کارم! کاری که هنوز ندارم و بیش تر از آنکه باشد هنوز نیست! باشد تا باشد! آخرین خبرهای رسیده از کافمیم حاکی از آن است که داریم بزرگ می‌شویم! که خیلی کوچکیم!

راستی کافمیم هنوز خبر هولناک را نشنیده و گاهگداری می‌خندد! اگر شنیدید کافمیم را هم خبر کنید.با سپاس.

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 12:31  توسط کافمیم  | 

صلاح کار کجا و من خراب کجا 

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

امروز پیرهنی را پوشیدم. که نمی دانم چند سال پیش(شاید ۵ سال) برادرم یکی از دکمه های آن را دوخته بود. مازیار . چای خوردم. تاکسی بوق زد و من رفتم. چند سال پیش شعری نوشته بودم پیرامون همین دکمه ای که مازیار چپه دوخته. ولی کی حوصله داره شعرو پیدا کنه.

وقتی زنده گی برایم سخت می شود تعجب می کنم!

نفس کشیدن را فراموش نکنیم! دوست دارم هر چه سریع تر بمیرم. یعنی حدودن ۸۰ سال دیگه!

ساعت ۱۲ گذشت و باز هم بوی سیگار...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 0:14  توسط کافمیم  | 

رفتم سینما، فیلم وقتی همه خوابیم. بهرام بیضایی.

مافیای پشت صحنه ، تهیه کننده‌های فیلم و پشت صحنه رو به تصویر کشیده بود، که هر غلطی دلشان می‌خواد انجام می‌دادن. همه‌ي عوامل فیلم فقط به خاطر پول و قرار دادشان باید انجام وظیفه می‌کردن. وجدان انسانی در تقابل با قرارداد کاری! شاید هم قراردادهای زنده‌گی!!!

آخر فیلم سه نفر با چاقو توی یک روز روشن یک آدم و نفله می‌کنند جلوی چشم همه‌ي آدم‌هایی که آن جا حضور دارند. حتا مامورینی که فقط سوت می‌زنند!

ولی هیچکی کاری نمی‌کنه! یک نکته‌ي جالب قبل از این که به صحنه‌ی چاقو کشی برسیم. چندین پلان مختلف و کسل کننده و کش دار و می‌بینیم که همه دارند به محل مود نظر نزدیک می‌شوند. انگار می‌خواست حالی کنه که جنایت یک اتفاق آنی نیست ، از اینکه مجرم به نقطه‌ی جنایت برسه فاصله زیادی طی می‌شه. ولی باز هم جنایت اتفاق می‌افته.

از خوانندگان وبلاگ کافمیم صمیمانه تقاضا دارم که از خواب ناز بلند شید! یا به خواب ناز نروید!امیدوارم زور من از زنده گی بیشتر باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 0:24  توسط کافمیم  | 

سالِ 87 هم داره تموم می‌شه!

این عجیب ترین خبر و رویدادی است که امروزها فکر من را به خود مشغول کرده!!!

دو روز در سال برایِ هر آدم می‌تواند روزهایِ عجیبی باشد: روزِ میلاد آن آدم و روزِ نوروز!

انگار پتک می‌کوبند بر سر آدم که یک سال دیگر هم گذشت!

و من هم چون به زعمِ خودم جزء آدم‌ها هستم!( اگر در این مورد شکایتی دارید می‌توانید با دیوان لاحه تماس بگیرید!) این روزها در حال تماشای پتکی هستم که به سمت سرم نزدیک می‌شود! البته بنده (چون فقط نام آدم را دارم و کارمان به آدمیزاد نمی‌ماند!) از این جهت که عمرم گذشته خوشحالم! در کل حسِ خوبی نسبت به گذشت زمان دارم! برای پیر شدن نه غصه دارم و نه عجله!

بیشتر از این باب، پتک به شکل وحشتناکی به سمت سر یا همان کله! (قسمت بالای بالای هر آدم! برای توضیحات بیشتر می‌توانید توی سر خود بزنید!) بله به سمت کله بنده شتابان است که از خود می‌پرسم چطور و چگونه گذشت و چه شدیم؟! این سوال کوبنده است!

امیدوارم سخن و کلام من را نفهمیده باشید.

در روز خانه تکانی و به خصوص اتاق تکانی! به چندین و چند دست نوشته ی خود و دیگری بر خورد کردم. این رویداد تازه‌ای نیست. یکی از کیف‌های خانه تکانی پیدا کردن همین خاطرات گرد گرفته است. حتا اگر بخواهد غم آلود باشد.

چیزی که خیلی به چشمم آمد این بود که آقای کافمیم به شکل عجیبی در این سال اندک و بی رمق نوشته اند! اغلب دست نوشته‌ها مربوط به دوران دایناسورها بود!

یاد کلامِ چخوف افتادم که یه جورایی می‌گفت باید هر روز نوشت و نوشت و نوشت. البته این جمله رو چخوف نگفته. یه چیزی توی همین مایه ها بود.

همچنین یاد سخن تکان دهنده‌ی بهمن فرمان آرا می‌افتم. که می‌گفت: فیلم ساز اگه فیلم نسازه، (نتونه فیلم بسازه) مُرده. نویسنده ها اگه ننویسن می‌میرن!

ما هم گویی چنین مرگی در سال 87 داشتیم.

همه‌ي این حرف‌ها را برای گفتن این جمله بود: که دوستان و علاقه‌مندان بیشمار زیاد وبلاگ کافمیم!!! از امروز قرار را بر این شد، که نوشتن را با سرعت بیشتری پیگیری کنیم. امیدواریم کافمیم زنده‌گی دوباره پیدا کند.

دیگر دارد شامم سرد می‌شود اعصاب مادر داغ! پس می‌رویم تا به همراه شام دو قدم مانده به صبح نگاه کنیم! پس در آینده ای که این مطلب پست می‌شود خدانگهدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 0:49  توسط کافمیم  | 

چقدر سخت است که آدم مادری داشته باشد

که زیر پایش بهشت باشد.

آن وقت تو بگو می‌خواهم دلم را کجا پهن کنم.

کسی پیدا می‌شود سر سفره‌ی دلم را بگیرد؟

بدون چروک پهنش کنیم.

نه! تو بگو...

من ، خودم،‌ بگو ...

فکر کن شب در خانه بوی سیگار نباشد

آن وقت حدس می‌زنی دلت برای چه کسی تنگ شود؟

آه خوانواده! آه خانواده...

یادش به خیر...

ما همه از برادرم پیش هم یک واو کمتر داشتیم.

آه خانواده! آه خوانواده...

اصلن حوصله که نداری، غلط هم می‌کنی که بخواهی حرف بزنی.

حتا کمش...

من، خودم، بگو...

 

می‌دانید

یادم نیست کی، کجا، اما

من به بهشت اعتقادی ندارم

مادرم پاهایش می‌لرزد

نگاهش همین نزدیکی‌ها ...

دلش هم می‌لرزد...

دلم هم...

من،‌خودم، بگو...

مادر

من

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این شعر و معلوم نیست کی نوشتم و نا تموم رهاش کردم . یکی داشت می خوندش منم گذاشتم اینجا.

راستی حال کافمیم خوب است . خبرها زیادند و محال بس اندک!

حال کافمیم خوب است. 

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 1:49  توسط کافمیم  |