ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
امروز پیرهنی را پوشیدم. که نمی دانم چند سال پیش(شاید ۵ سال) برادرم یکی از دکمه های آن را دوخته بود. مازیار . چای خوردم. تاکسی بوق زد و من رفتم. چند سال پیش شعری نوشته بودم پیرامون همین دکمه ای که مازیار چپه دوخته. ولی کی حوصله داره شعرو پیدا کنه.
وقتی زنده گی برایم سخت می شود تعجب می کنم!
نفس کشیدن را فراموش نکنیم! دوست دارم هر چه سریع تر بمیرم. یعنی حدودن ۸۰ سال دیگه!
ساعت ۱۲ گذشت و باز هم بوی سیگار...
رفتم سینما، فیلم وقتی همه خوابیم. بهرام بیضایی.
مافیای پشت صحنه ، تهیه کنندههای فیلم و پشت صحنه رو به تصویر کشیده بود، که هر غلطی دلشان میخواد انجام میدادن. همهي عوامل فیلم فقط به خاطر پول و قرار دادشان باید انجام وظیفه میکردن. وجدان انسانی در تقابل با قرارداد کاری! شاید هم قراردادهای زندهگی!!!
آخر فیلم سه نفر با چاقو توی یک روز روشن یک آدم و نفله میکنند جلوی چشم همهي آدمهایی که آن جا حضور دارند. حتا مامورینی که فقط سوت میزنند!
ولی هیچکی کاری نمیکنه! یک نکتهي جالب قبل از این که به صحنهی چاقو کشی برسیم. چندین پلان مختلف و کسل کننده و کش دار و میبینیم که همه دارند به محل مود نظر نزدیک میشوند. انگار میخواست حالی کنه که جنایت یک اتفاق آنی نیست ، از اینکه مجرم به نقطهی جنایت برسه فاصله زیادی طی میشه. ولی باز هم جنایت اتفاق میافته.
از خوانندگان وبلاگ کافمیم صمیمانه تقاضا دارم که از خواب ناز بلند شید! یا به خواب ناز نروید!امیدوارم زور من از زنده گی بیشتر باشد.
87 کبیسه بود! و تمام شد. همهی 366 روز تمام شد رفت پی کارش.
آیا رهبران ایران توان تغییر را دارند؟
به نظرم سال 88 میتونه سال متفاوتی باشه. مهمترین اتفاق 22 خرداد هستش. انتخابات ریاست جمهوری. انتخاباتی که با کناره گیری خاتمی و چیدمان گم کاندیداها و صف بندیهای نا مشخص هنوز گنگ و نا معلومه. در مورد انتخابات حتمن مینویسم. بماند برای بعد.
نوروز امسال، پیام نوروزی باراک اوباما مهمترین خبری بود که روی تمام خبرگزاریها قرار گرفت. پیامی که دارای ادبیاتی کاملن متفاوت و لحنی متمایز و دوستانه و محترمانه بود و شخص اول آمریکا آن را خطاب به مردم و رهبران ایران ایراد کرد. رییس جمهوری که با شعار تغییر به کاخ سفید راه پیدا کرد. پیامی برای ایران فرستاد که میتونه نقطهي عطفی باشه برای بهبود روابط میان دو کشور ایران و آمریکا آن هم پس از 30 سال دشمنی. نقل قول کردن از سعدی اشاره به تمدن و جایگاه ایران و ... خلاصه پیام اوباما را بخوانید: متن سخنرانی اوباما
پایان دادن به دشمنی و خصومت، به جنگ و دعوا. شهامت و بزرگواری میخواهد. اگر حاکمان ایران و همچنین مردم ایران خردمندانه عمل کنند. میتوانیم شاهد شکلگیری یک رابطهي مثبت برای ایران و آمریکا باشیم که به سود هر دو طرف میباشد.
سالِ 87 هم داره تموم میشه!
این عجیب ترین خبر و رویدادی است که امروزها فکر من را به خود مشغول کرده!!!
دو روز در سال برایِ هر آدم میتواند روزهایِ عجیبی باشد: روزِ میلاد آن آدم و روزِ نوروز!
انگار پتک میکوبند بر سر آدم که یک سال دیگر هم گذشت!
و من هم چون به زعمِ خودم جزء آدمها هستم!( اگر در این مورد شکایتی دارید میتوانید با دیوان لاحه تماس بگیرید!) این روزها در حال تماشای پتکی هستم که به سمت سرم نزدیک میشود! البته بنده (چون فقط نام آدم را دارم و کارمان به آدمیزاد نمیماند!) از این جهت که عمرم گذشته خوشحالم! در کل حسِ خوبی نسبت به گذشت زمان دارم! برای پیر شدن نه غصه دارم و نه عجله!
بیشتر از این باب، پتک به شکل وحشتناکی به سمت سر یا همان کله! (قسمت بالای بالای هر آدم! برای توضیحات بیشتر میتوانید توی سر خود بزنید!) بله به سمت کله بنده شتابان است که از خود میپرسم چطور و چگونه گذشت و چه شدیم؟! این سوال کوبنده است!
امیدوارم سخن و کلام من را نفهمیده باشید.
در روز خانه تکانی و به خصوص اتاق تکانی! به چندین و چند دست نوشته ی خود و دیگری بر خورد کردم. این رویداد تازهای نیست. یکی از کیفهای خانه تکانی پیدا کردن همین خاطرات گرد گرفته است. حتا اگر بخواهد غم آلود باشد.
چیزی که خیلی به چشمم آمد این بود که آقای کافمیم به شکل عجیبی در این سال اندک و بی رمق نوشته اند! اغلب دست نوشتهها مربوط به دوران دایناسورها بود!
یاد کلامِ چخوف افتادم که یه جورایی میگفت باید هر روز نوشت و نوشت و نوشت. البته این جمله رو چخوف نگفته. یه چیزی توی همین مایه ها بود.
همچنین یاد سخن تکان دهندهی بهمن فرمان آرا میافتم. که میگفت: فیلم ساز اگه فیلم نسازه، (نتونه فیلم بسازه) مُرده. نویسنده ها اگه ننویسن میمیرن!
ما هم گویی چنین مرگی در سال 87 داشتیم.
همهي این حرفها را برای گفتن این جمله بود: که دوستان و علاقهمندان بیشمار زیاد وبلاگ کافمیم!!! از امروز قرار را بر این شد، که نوشتن را با سرعت بیشتری پیگیری کنیم. امیدواریم کافمیم زندهگی دوباره پیدا کند.
دیگر دارد شامم سرد میشود اعصاب مادر داغ! پس میرویم تا به همراه شام دو قدم مانده به صبح نگاه کنیم! پس در آینده ای که این مطلب پست میشود خدانگهدار.
چقدر سخت است که آدم مادری داشته باشد
که زیر پایش بهشت باشد.
آن وقت تو بگو میخواهم دلم را کجا پهن کنم.
کسی پیدا میشود سر سفرهی دلم را بگیرد؟
بدون چروک پهنش کنیم.
نه! تو بگو...
من ، خودم، بگو ...
فکر کن شب در خانه بوی سیگار نباشد
آن وقت حدس میزنی دلت برای چه کسی تنگ شود؟
آه خوانواده! آه خانواده...
یادش به خیر...
ما همه از برادرم پیش هم یک واو کمتر داشتیم.
آه خانواده! آه خوانواده...
اصلن حوصله که نداری، غلط هم میکنی که بخواهی حرف بزنی.
حتا کمش...
من، خودم، بگو...
میدانید
یادم نیست کی، کجا، اما
من به بهشت اعتقادی ندارم
مادرم پاهایش میلرزد
نگاهش همین نزدیکیها ...
دلش هم میلرزد...
دلم هم...
من،خودم، بگو...
مادر
من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر و معلوم نیست کی نوشتم و نا تموم رهاش کردم . یکی داشت می خوندش منم گذاشتم اینجا.
راستی حال کافمیم خوب است . خبرها زیادند و محال بس اندک!
حال کافمیم خوب است.
میزی برای کار،
کاری برای تخت،
تختی برای خواب،
خوابی برای جان،
جانی برای مرگ،
مرگی برای یاد،
یادی برای سنگ،
این بود زندهگی.
ـ ـ ـ
ما چرا میبینیم
ما چرا میفهمیم
ما چرا میپرسیم؟
ـ ـ ـ
دلم برای سخت کار کردن، بیخوابی کشیدن، نوشتن، خواندن، بازی کردن، شنیدن، آن هم روزی یک هفته!، تنگ شده.
پس چرا دفترم خالیه؟ این بود...
ـ ـ ـ
دیگه بریم گوش بدیم به صدایِ فلوتِ یدی کوره که هفتاد ساله، عاشقِ یه دختره چهارده ساله مو بوره،
از خانهی پنجم به خانهی ششم!
1- بعد از این همه کشمکش! خونمون و عوض کردیم.
2- یکی ناراحت بود، لابد یکی خوشحال.
3- من چه میدونم...
4- از هیچکی خداحافظی نکردم، به قول فرزین این که نمیخواد بره قندههار.
5- تازه همه چی شروع شده...
6- کی میدونه؟ آقا تهران کجاست؟
7- کلی کار دارم، ساعت چنده؟
8- وقت هم مدام کم ميیاد بی آنکه کم باشه!
9- خیالم راحته، وقتی رسیدم توی آیینه دیدم خودم و جا نذاشتم.
10- همین بسه، یه دنیا بسه...
11- اندازه همین دنیاییه که ارثیهی بابامه، اونقدم زیاده که همش و گذاشتم مال بقیه.
12- چقدر خوبه که خوبه...
13- پلاک خونه مون 13 است.
------------------
توضیح اینکه: 1- یه عالمه مطلب تاریخش گذشت و از وبلاگ جا موند،
2- نوشتههای وبلاگ به خاطر کیفیت شان درج نمیشند، شاید بعضی وقتا اینجا برام یک شهر بازیه، یا یه باغ وحشه، یا موزه و سینما، یا خیابون و کوچه و محله. اینجا یک فرهنگ زمان کافمیمه! ...
ما برای اندیشیدن، نیازمند زبان و کلام هستیم. پیچیدگیهای تفکرِ انسانِ امروز را میتوان در زبان و گفتار و گسترده شدن دایرهی لغات یک فرهنگ مشاهده کرد.
فرهنگهای مرجعی مانند وبستر را نگاه کنید. این فرهنگ لغات هر ساله در حال نو شدن است. هر سال واژههای متعددی به آن افزوده میشود. علمهای نو ظهور و ......
وقتی با زبان فارسی فکر کنید، یا انگیلیسی یا آلمانی و روسی ، مانند این است که برای خود یک ماشین، یا نوعی ابزار تفکر انتخاب کردهاید. از دکتر حسابی نقل کردهاند که ایشان دو کلمهی بیخیالش، وللش، را در هیچ فرهنگ و زبان زندهي دنیا مشاهده نکردهاند.
هر زبان امکاناتی متمایز دارد و فرقهای بسیار،انسانهایی که تسلط به چند فرهنگ و زبان دارند(به شکلی که هیچ کدام غالب بر دیگری نباشد) از پیچیدگی فکری بیشتری برخوردارند.
حال میپرسیم اینها چه ربطی دارد به انتخابات و ریاست جمهوری و ...؟!!؟این جملهی معروف را همه شنیدهاید میگویند: همه شون مثه همن، سگ زرد برادر شغال، اینم مثه همونه!!!
ادبیات و گفتمان هر شخص مانند دریچهای است که میتوان به طرز تفکر، به اندیشهها و شخصیت یک فرد نظری انداخت و از این طریق به یک شناخت نسبی دست یافت. اگر آقای خاتمی هوادارانی دارد، به خاطر ادبیاتش است.اگر آقای احمدینژاد هم هوادارانی دارند باز هم به خاطر ادبیاتش است.( ادبیات و گفتار هر شخص نمایندهی زبان و تفکر است.)ولی قطعن موافق هستید که ادبیات و تفکر این دو کاملن متفاوت است. و در نتیجه هوادارانشان هم یکی نیستند.
من و شما نیز ادبیات خودمان را داریم. بعضیها در تمام سال یک ناسزا هم نمیگویند. بعضی در میان هر جملهی خود به شوخی!!! هم که شده ناسزایی را نثار مخاطبین خود میکنند. عدهای شوخند، عدهای جدی، و عدهای...
ما با آدمهایی معاشرت میکنیم که ادبیاتشان را در قالبی که هستند بپسندیم. دوستانمان ادبیات دوستانه دارند و معلمها ادبیات خود را دارند و مدیرها و ... هر شخصی در هر مقام و جایگاهی از ادبیات خاص خود بهره میبرد. ادبیات یک رییس جمهور نمیتواند شباهتی به ادبیات یک معلم باشد، یک بازیگر با یک راننده تاکسی، این عدم شباهت به این معنی نیست که یکی بر دیگری برتری دارد. چون هر جایگاه نیاز به نوع خاصی تفکر دارد پس ادبیات و زبانش هم متفاوت خواهد بود.
22 خرداد قرار است دهمین انتخابات ریاست جمهوری برگزار شود. کافمیم از این طریق و با این مقدمهی طولانی و با دلایل بسیار ساده و واضح، از کاندیداتوری مهندس میرحسین موسوی حمایت میکنم.کافمیم دوست دارد رییس جمهور کشورش ادبیات یک رییس جمهور را داشته باشد. زبان و تفکر یک رییس جمهور را داشته باشد. این دلیل و انگیزه برای حضور در انتخابات کافی است!!! تغییر ادبیات و زبان و تفکر ریاست جمهوری و در آخر تغییر جامعهای که مخاطب این ادبیات است، آرزوی من است. برای این آرزو تلاش میکنم. همین جا از همهی خوانندگان پر شمار وبلاگ کافمیم خواهش دارم تا در این راستا اگر هم سو با دیدگاهشان است بکوشند.
سایت کلمه را میتوانید دنبال کنید و تفاوت ادبیات و منشی را که من پسندیدهام بسنجید.www.kalemeh.irخواندن این مقاله از آقای بهشتی(از همفکران موسوی) هم خالی از لطف نیست. به نکات جالبی در مورد رفتار جامعه و مردم و ما اشاره کرده اند.حزب فسادحزب بحران ساز
مقالهی آقای محمدحسین در سایت آینده با نام ،....تا ایستگاه آخر... کلیک کنید
دلم تنگ میشود.
کسی پیدایش نمیشود.
اما خودم پیدا میشوم.
انگشت اشارهام مرا نشانه میگیرد.
تیرش خطا نمیرود.
اما خودم را کنار میکشم.
آخر به سایهام میخورد. سایهام آه میکشد. لابد نباید بشنوم. اگر هم بشنوم.
فوقش شمارهي 115 را میگیرم. آقا سایهام آه میکشد. زخمی تیر انگشت اشاره شده است. شما را به خدایتان کمک کنید.
ما به سایهها کاری نداریم. آقا من را به پلیس معرفی میکند. شاید حرفهایم سیاسی باشد.
نه. فکرم را پس میگیرم. غلط هم میکنم. انگشت اشارهام را داغ میکنم. میسوزد. درد میگیرد.
من درد را از زندهگی فاکتور میگیرم. زندهگی تمام میشود.
مرگ چشمک میزند.
یادم میافتد هنوز زندهام.
پشیمان میشوم.
این بار دردهایم را با دقت ضرب میکنم.
تا چیزی کم نشود از
زندهگی
که من دوستاش دارم.
آن وقت ریاضی زیباترین علم جهان میشود.
و من دوباره سالم نو میشود.
بدین وسیله به اطلاع تمامی علاقهمندان مُردن میرساند که برای شتافتن به دار فانی قبل از پایان سال جاری ( 1386)
میتوانند با در دست داشتن مدارک (شروط) لازم، خود را به وبلاگ چیزی به نام زندگی...(کافمیم) معرفی نمایند. با توجه به محدودیت جا از شما شیفتگان راه آن دنیا خواهشمند است هر چه سریعتر اقدام نمایید. لازم به ذکر است که کسانی که زودتر ثبت نام کنند و واجد تمامی شرایط باشند در اولویت قرار خواهند گرفت.
با تشکر از حسن انتخاب شما ! سفر خوبی را برای شما آرزومندیم.
بدین وسیله با آرزوی مرگی ملوس! در سال جاری مدارک لازم را به اطلاع شما میرسانیم.
1-
2-
3-
متاسفانه با توجه به گمانه زنیهای انجام شده و خیل مشتاقین این سفر ملکوتی، سازمان زیارت آن دنیا به دلیل کمبود مبرم امکانات برای واصل شدن به دیار باقی از بردن نام سه شرط لازم یا همان مدارک مورد نیاز خودداری نموده. لذا از شما خواهشمند است با استفاده از هوش (مشتاق به درکتان) سه شرط بالا را حدس زده و در خود پیدا کنید و با نام بردن سه شرط بالا جواز حضور در این سفر آسمانی را برای خود به ارمغان بیاورید.
همین جا لازم به ذکر است که وبلاگ چیزی به نام زندهگی...(کافمیم) هیچگونه شعبهی دیگری ندارد. و تمامی اسامی مشابه هیچگونه ارتباطی با ما ندارند.
همچنین به اطلاع شما مشتاقان میرسانیم. این وبلاگ هیچگونه وجهی بابت ارسال شما به جهان آخرت از شما مطالبه نخواهد کرد.
با آرزوی مرگ یکایک مشتاقان! و توفیق روز افزون!
پ.ن.
شروط تان در وقت مقتضی قبل از پایان همین امسال کامنت بگذارید!
خداوند تمام بیماران به خصوص دیوانهگان را شفا دهد!