تبليغاتX
چیزی به نام زنده گی ...
کافمیم...
دلتنگم

برای باغچه٬ درخت گیلاس٬ نبودن پدری که می آید...

دلم تنگ است

برای لبخندی مادرانه٬ / گریه ای کودکانه... / دعوایی برادرانه / برای حیاط خانه/ صدای سه تار/ شعری تازه/ صدایی آشنا/ غصه ای مشترک/ دردی خودمانی/ برای خنده های بلند/ جمعی به علاوه من/ صدای فرهاد/ مشقی تازه/ عطش/ شکوفه/ هفت سین/

داشتن بهانه ای برای ثانیه ها٬ انتظار٬ کوچه٬ خلوت٬

گاهی اکنون و همینجا احساس غربت می کنم... من از کجا دورم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 20:23  توسط کافمیم  | 

يك.

چه بايد گفت؟ از چه مي توان نوشت؟ از كجا؟ از كه؟ و چرا؟ ///  و اگر به اين ها پاسخ گفتيم. چگونه بايد گفت و نوشت؟ براي كدام گوش؟ و به انتظار تماشاي كدام چشم؟

...

گفتني‌ها كم نيست؟ من وتو كم گفتيم؟ و ادامه ترانه + ؟

 دو.

كاش مي‌شد ابتداي يك نوشته را با صداي سوت آغاز كرد. مانند يك ترانه و آهنگ، كاش مي‌شد ملودي متن را كشف كرد و با صداي سوت از سينه خارج كرد. آنگاه شايد مي شد با صدايي آزاد تر كلمات را پيدا كرد و نوشت. افسوس كه قلم‌ها سوت نمي زنند!

كاش مي‌شد در ابتداي يك نوشته، نگاه كرد. كاش مي‌شد به تماشا گذاشت چشم‌هاي پرسش گر يك نويسنده را. چشماني كه پر از حرف است. حرف هايي نه از جنس كلمه. نگاهي انداخت به خواننده پس از آن سخن آغاز كرد. چشم‌هاي نويسنده خواندني است.

كاش مي شد پيش از هر حرفي دستان نويسنده را لمس كرد. دستاني كه گاهي سردند و يخ، گاهي گرم و داغ. هر كدام خبر از فصلي دارند در درون نويسنده. كاش كاغذها و كتاب‌ها و نمايشگرها گرم و سرد بودند!

شايد پس از اين همه ديگر نيازي به كلمه نبود. سخن به پايان مي‌رسيد. داستان تمام مي‌شد. و حتا كلاغ‌ها به خانه شان مي‌رسيدند!

 

سه.

نمي‌دانم. چرا اين همه حرف براي گفتن و نوشتن هست. اما كمتر مي گويم و مي‌نويسم.                         اين روزها بيش تر دوست دارم ببينم و بشنوم و بخوانم.  هر چند گفتني ها كم نيست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 14:55  توسط کافمیم  | 

1-     كودكي شش يا پنج ساله بودم. در مكاني مذهبي پيرمردي غريبه كفش‌هايش را نمي‌توانست از طبقه زيرين كفش داني بيرون بياورد. كمر خميده‌اش توانايي خم شدن نداشت. داشتم دنبال كفش‌هايم مي‌گشتم. در اين بين كفش‌هاي پير مرد را از آن زير بيرون كشيدم جلوي پايش گذاشتم. پير مرد گفت: پير شي پسرم. براي اولين بار بود كه اين جمله را مي‌شنيدم. نگاهي به پير مرد انداختم و در دل گفتم به جاي تشكر آرزوي پير شدن مرا مي‌كند.(در ذهن من پير شدن به اين معني بود كه من هم نتوانم كفش‌هايم را از جا كفشي بيرون بكشم) براي مادر ماجرا را تعريف كردم و ايشان توضيح دادند كه پيرشدن چه مفهوم و معنايي دارد. البته پرسش به شكلي ديگر همچنان در ذهنم باقي ماند.

۲-


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 15:56  توسط کافمیم  | 

چند سال پيش حس سيگاري شدن داشتم. منظور اينكه دوست داشتم يك چيزي داشته باشم مثل سيگار!

سيگار توي جيبت است و آتش هم هست و هر وقت بخواهي دود مي كني. جماعت سيگاري معمولن وقتي فكر و ذهنشان منظور همان كله شان داغ مي‌كند سيگارشان را در مي‌آورند و انگار سيگارشان مانند يك دودكش سوختگي‌هاي داخل كله شان را به هواي آزاد مي‌فرستد و مغزشان نفسي مي‌كشد.

آن زمان به اين دليل كه از سيگاري شدن خوشم نمي‌آمد و اينكه بيشتر و مدام در خانه بودم. شروع كردم به قهوه و نسكافه خوردن.  مدتي بود و بعد از سرمان افتاد.

حال پس از چند سال دوباره چنين حسي دارم. مدتي است كه در سركار روزي 8 ساعت رفيق ميز و صندلي و نمايشگر و اينترنت هستم.  همكاران سيگاري (كه كم هم نيستند) روزي سه يا چهار بار از پشت ميز بلند مي‌شند و مي‌روند و سيگار و همچنين هوايي مي‌خورند.  (البته احتمالن سيگار را مي‌كشند.)

آدم دلش مي‌خواهد. مخصوصن كه اين روزها كله‌مان هم داغ مي‌كند و هيچ دودكشي ندارد.

اما سيگاري شدن ما هم مثل ترك سيگار گويا مشكل است.

معده مان هم ديگر بي جنبه شده و معمولن از چاي و قهوه و نسكافه زياد پرهيز ميكند.

حال با خودم فكر كردم حافظ كوچكي در جيبم بزارم و هر وقت كله‌مان داغ كرد. دست در جيب مان كنيم و حافظ را از جيب مبارك در بياريم و يك نخ غزل دود كيم و هوايي بخوريم.

شايد اينجور ديگر در مواقع هنگيدن و بي تابي و دلهره چيزي در جيب داشته باشيم. براي رهايي...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 آبان1389ساعت 13:27  توسط کافمیم  | 

چند ماه گذشته و كافميم به روز نشده.

روزهاي متفاوتي دارم.

در خواندن تنبل شده‌ام. و در نوشتن تنبل تر. فكر مي‌كنم. حرف مي‌زنم. لاف نمي‌زنم. غصه مي‌خورم. مي‌خندم. شادم. موهايم سياه است. هنوز لاغرم (بخوانيد خوش تيپ).  كم خوابم. شب‌ها آنقدر خسته‌ام كه مجالي نيست موسيقي گوش دهم. شعري بخوانم. بيشتر از پيش حركت مي‌كنم. بيشتر سواره. دلم براي ماندن تنگ شده. /// حرف‌هايم خريدار دارد اما اينجا همه فروشنده اند! بهتر است خريدار باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 14:2  توسط کافمیم  | 

که ایم و کجاییم

چه می گوییم و در چه کاریم؟

 

پاسخی کو؟

به انتظار پاسخی

                  عصب می کشیم.

و به لطمه ی پژواکی

کوه وار

        در هم می شکنیم.

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت 19:23  توسط کافمیم  | 

1-    و ابر باردار آرزوهای مرا

در آسمان پاک تو باید جست.(برادر کافمیم)

چه کسی فکر می کرد که بهترین و امن ترین خانه برای این شعر، دفتریادداشت آشپزی مادر باشد. تا پس از (نمی دانم) چند سال، من خط نقاشی گونه‌ی مازیار را در میان خاطره‌ی شیرین کیک‌های خوشمزه‌ی کودکی مان ببینم و بخوانم. نه هیچکس قرار نیست اشتباه کند!     وقتی دو جمله می خوانی سبک می‌شوی دلتنگی ات می رود پی کارش. احساس می‌کنی با برادرت دیداری داشتی. ما که جز نگاه در دیدارمان حرف دیگری نداشتیم. یادت هست؟ یادش به خیر. چند روز قبل از این دیدار، خودم را که در آیینه دیدم. یادم افتاد کم کم دارم از یکی از برادرانم بزرگ تر می‌شوم، عمر می‌کنم و پیر می‌شوم. همان وقت کمی دلتنگ می‌شوی بعد خدا می‌داند (به گمانم خدا هم نمی‌داند) چطور دفتر آشپزی از معلوم نیست کجا پیدا می‌شود و انگار کسی سر زده به دیدار تو می‌آید. با کلمه‌هایی که برای اولین بار می‌خوانی ولی خوب می‌دانی پیوند این لغات از کیست و این نقاشی و امضا با من سخن می‌گویند. و دیدار. ما که جز نگاه در دیدارمان سخن دیگری نداشتیم. یادش به خیر. اتاقی که برایمان بود و هر روز بزرگتر می‌شدیم و اتاقمان هم بزرگ تر می‌شد. و حتا اگر نبودیم باز هم بودیم. شاید درست مانند همین روزها که هستیم. ما که جز نگاه در دیدارمان حرف دیگری نداشتیم. مازیار خوب نگاهم کن.

2-  اسفند که می‌رسد یاد مادرم می‌افتم. یاد میلادش. او در سرما به دنیا آمده. حتمن بچه‌ها آن روز برف بازی می‌کرده‌اند. من چیزی یادم نمی‌آید. هیچکس یادش نیست. سخن گفتن از مادر بسیار غریب و عجیب و سخت است! مادر کافمیم. چند روز پیش به لطف دوست به دستم کاغذ نقاشی رسید و شب در تنهایی ناگهان متوجه شدم که برای هدیه تولد مادرم نقاشی کشیده‌ام. با مدادهای شمعی. نامش را هم گذاشتم مادر. و بی صبرانه تولد مادرم را انتظار می‌کشم تا به او نقاشی ام را نشان دهم.

به این سخن من شک نکنید. اگر شما نقاش نباشید و برای مادرتان نقاشی بکشید بدانید جزء خوشبخت ترین آدم‌های دنیا هستید. نمی‌دانید چه احساس خوبیست. حتمن خوشبختتان می‌کند. احساس خوشبختی می‌کنم.

3-  فکر می‌کنم اگر روزی من نا امید شوم و زنده‌گی را ادامه ندهم. کهکشان راه شیری به بیراه می‌رود و زمین دیگر حوصله‌ی چرخیدن نخواهد داشت. خورشید هم جاذبه‌اش از بین می‌رود. اینجا چیزی به نام زنده گی است و کافمیم همچنان هست. نگران چرخش زمین و ... نباشید.

4-  دیشب بتهوون به من می‌گفت: وقتی هم سن و سال من بوده بیماریش در حال اوج گرفتن بوده! و داشته با کری دست و پنجه نرم می‌کرده. یکی دو سال بعد هم کر شده.

من هیچ نگفتم ساکت نشستم و نگاهش کردم.

5-  امروز فیلم تازه انتشار پیدا کرده کوی دانشگاه را دیدم. دوست داشتم گریه کنم.

---

پا نوشت: می‌خواستم یک سه گانه‌ی کوتاه از این روزها بنویسم. اما این شد که می‌خوانید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 13:14  توسط کافمیم  | 

این داستان ۴ سال پیش نوشتم. با دوست حرف می زدم. یاد این داستان افتادم. بخوانید به یاد روزهایی که کافمیم داستان می نوشت.

...     پیروزی    

خیلی ساده شروع شد خیلی ساده. در آن زمان بیست سال بیشتر نداشتم. یک روز از دانشگاه به خانه بر می‌گشتم. در کوچه چیزِ عجیبی دیدم. آقایِ همسایه را داشتند دستگیر می‌کردند. هیچ وقت از این مردِ خپل و بی‌مصرف خوشم نمی‌آمد. من فقط نگاه میکردم پلیس آقایِ همسایه را دستگیر کرد و برد.

فردایِ آن روز شنیدم مادر برایِ یکی تعریف می‌کرد، که قرار است آقایِ همسایه را اعدام کنند.

اعدام....ادامه ی مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 1:52  توسط کافمیم  | 

گوش کن

برادرم نیست

قرار هم نیست

آخر پس کی

سر قرارمان

از بی قراری های خویش بگوییم.

گوش کن.

۳۰ دی ۸۸

ــــــــ

پانوشت: طبق آخرین اخبار ۸۸ دو ماه دیگه تموم میشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1388ساعت 0:29  توسط کافمیم  | 

دلم می سوزد

برای گوش هایی که شنیدن را تجربتی نمی کنند

دلم می سوزد

برای برق چشمانی که دیده نمی شوند

دلم می سوزد

برای سخنی که ناگفته می ماند.

من بیم آن دارم که دیگر در زمستان سردم نشود!

کافمیم آذر ۸۸

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 2:5  توسط کافمیم  |